رمان های سایت :: از جنس خاک

از جنس خاک

وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ

رمان او را - قسمت صد و بیست و هشتم

  • AMIR 181
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
  • ۱۹:۵۴

🔹#او_را... (۱۲۸)



صبح با صدای زنگ گوشیم ،چشمام رو باز کردم .


شماره ناشناس بود .


- بله؟


- سلام خانوم. وقت بخیر.


- ممنونم. بفرمایید؟


- من از بیمارستان تماس میگیرم ،ممکنه تشریف بیارید اینجا؟


سریع نشستم 😰


- بیمارستان؟ برای چی؟ 😳


- نگران نشید. راستش خواهرتون رو آوردن اینجا ،خیلی حال خوبی ندارن.


- من که خواهر ندارم خانوم!


- نمیدونم. شماره ی شما به اسم آبجی سیو بود.


بدنم یخ زد!


- مرجان؟؟؟ 😰


- نگران نباشید ؛ ممکنه تشریف بیارید بیمارستان؟


اینجا همه چی رو می‌فهمید.

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و هفتم

    • AMIR 181
    • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
    • ۱۷:۳۷

    🔹#او_را... (۱۲۷)



    - از همون اول میفهمیدم یه الدنگ از حماقتت سوءاستفاده کرده و مغزتو پر کرده !


    - من با آخوندا کاری ندارم!

    من فقط حرف خدا رو گوش دادم.

    همین 😖


    از قهقهه ی عصبیش بیشتر ترسیدم.


    - چی چی؟؟ یه بار دیگه تکرار کن!! خدا؟؟ 😒😄


    دوباره هلم داد


    - آخه گوسفند تو میدونی خدا چیه!؟ 😡

    تو توی این خونه حرفی از خدا شنیدی!؟ 

    دختره ی ابله! کدوم خدا!؟


    سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم.


    - همون خدایی که من و شما رو آفرید! همون خدایی که تو همین خونه به من کمک کرد تا بشناسمش!

    همون خدایی که اینهمه مال و ثروت بهتون داده!


    دوباره خندید


    - عههه؟ آهان!! اون خدا رو میگی؟؟ 😏 


    بلندتر خندید و یدفعه ساکت شد و با حرص نگاهم کرد 😰

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و ششم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
    • ۲۲:۲۴

    🔹#او_را... (۱۲۶)



    ابروهاش رو انداخت بالا


    - اینم مسخره بازی جدیدته؟؟ 


    -مممـ...مگه چیکار کردم؟؟😓


    - بیا برو تو خونه تا بفهمی چیکار کردی!


    آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهش کردم.


    - گفتم گمشو تو خونه تا صدام بالا نرفته! 😠


    در ماشین رو بستم و رفتم تو خونه. مغزم قفل کرده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم!


    مامان که انگار قبل از ما رسیده بود و با خستگی روی مبل ولو شده بود، با دیدنم چشماش گرد شد و سیخ ایستاد !


    جلوی در ایستادم و زل زدم بهش، که بابا از پشت هلم داد و وارد خونه شدم. مامان اومد جلوتر و سرتا پام رو نگاه کرد.


    - این چیه ترنم!؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و پنجم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
    • ۲۰:۰۱

    🔹#او_را... (۱۲۵)



    زهرا که تو جمعیت گم شد ،

    ازشون فاصله گرفتم و به طرف همون در و رد پاها یا به قول زهرا عهدنامه ی سربازی امام زمان رفتم.


    یه بار دیگه به ردپاها نگاه کردم.

    بعد از این چندماه، حالا دیگه تقریباً روی نود درصدشون پا گذاشته بودم.

    از وقتی قرار شده بود با تمیلات سطحیم مبارزه کنم ، کم کم از دروغ ، غیبت ، تهمت ، بد زبانی ، رابطه با نامحرم ، نگاه حرام و... دور شده بودم.


    پس من تا همین جا هم تا نزدیکای اون در ، پیش رفته بودم !


    جلو رفتم .

    رو نماد این کارها هم پا گذاشتم و جلو رفتم

    تا رسیدم به بنر عهدنامه !


    دوباره جملاتش رو خوندم !


    «هل من ناصر ینصرنی؟!»

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و چهارم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
    • ۱۷:۴۹

    🔹#او_را... (۱۲۴)



    - فکر نمیکنی این ظلمه؟!


    - اگر جز این باشه، ظلمه!


    اگر انسان رو بذاره به حال خودش و تو رسیدن به هدف کمکش نکنه، ظلمه!


    نگاهم رو به آسمون دوختم.


    - ولی من از وجود "اون"، به آرامش و خدا رسیدم!


    - نمیدونم. شاید اشتباه کردی!


    شایدم وسیله بوده تا تو اینا رو بهتر بفهمی.

    ولی خواست خدا نبوده که بیشتر از این جلو برید!


    - یعنی خودش میخواسته؟


    - شاید! شایدم خواست خدا رو به خواست خودش ترجیح میداده!


    - پس ازدواج چی؟


    - اون که خواست خداست. اونم توش عشق به غیر خداست!

    اونم امتحانه!

    اون عشقیه که به دستور خداست.

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و سوم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۲۲:۱۱

    🔹#او_را... (۱۲۳)



    طبق معمول‌، سر ساعت اومده بود و با همون تیپ ساده ی قشنگش و کتابی توی دست ، سنگین و آروم نشسته بود.


    زهرا هم از اوایل دوستیمون تغییراتی کرده بود.

    صبورتر و عاقل تر از قبل شده بود و مشخص بود که همیشه در حال خودسازیه ...


    رسیدم به آلاچیق

    چشم هام هنوز از گریه ی صبحم قرمز بود و دلم غمدار 😢

    آروم سلامی دادم و رفتم تو


    زهرا ایستاد و بالا لبخند و چشم هایی که ازش شوق میبارید سر تا پام رو نگاه کرد.


    - سلام عزیییییزمممم! مثل فرشته ها شدی! مبارکه! 😉


    اومد طرفم و محکم تر از همیشه بغلم کرد.


    - ممنون گلم. لطف داری! ☺


    - قربونت برم. چقدر خوب شدی! ماشاءالله...


    ازش تشکر کردم و دستش رو گرفتم و به سمت نیمکت کشوندم.


    - چرا این شکلی شدی ترنم؟ چرا ترنم سرحال همیشگی نیستی؟ 😕

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و دوم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۱۹:۴۹

    🔹#او_را... (۱۲۲)



    - مرجان چرا اینجوری میکنی آخه؟؟ 😕


    بلند شد و شروع کرد به داد زدن!


    - برای اینکه داری واسه من جانماز آب میکشی!


    احمق تو همونی که تا دیروز تو بغل سعید ولو بودی!

    هرروز میومدی خونه ما که مشروب بخوری!

    معتاد سیگار شده بودی!

    اونوقت واسه من امل بازی درمیاری؟؟؟


    دوباره نشستم. 


    - آدما تغییر میکنن!


    - آدم آره، ولی تو نه! جوگیر احمق! 😠


    با ناباوری نگاهش کردم .


    - مرجان درست صحبت کن! 😯


    - نمیکنم. همینه که هست! میای پارتی یا نه؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و یکم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۱۷:۳۵

    🔹#او_را... (۱۲۱)



    هنوز نتونسته بودم نمازم رو بخونم. شام رو با هم تو اتاق خوردیم. نشسته بودیم و با گوشی هامون مشغول بودیم که بلند شد و رفت سمت وسایلش و یه بطری کوچیک درآورد


    - ببین چی آوردم برااااات!


    - مرجان! اینو برای چی آوردی اینجا؟ 😒


    - آوردم خوش باشیم عشقم!


    احساس کردم بدنم یخ زد ...

    - مرجان بذارش تو کیفت.خواهش میکنم 😐


    اخم کرد

    - وا! یعنی چی؟ انگار یادت رفته التماسم میکردی... 😒


    - میدونی که تو تَرکم. ازت خواهش میکنم! 😕


    - نچ! نمیشه.


    در اتاق رو قفل کرد و اومد کنارم. 

  • ادامه مطلب