رمان های سایت :: از جنس خاک

از جنس خاک

وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ

رمان او را - قسمت صد و بیست و پنجم

  • AMIR 181
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۲۰:۰۱

🔹#او_را... (۱۲۵)



زهرا که تو جمعیت گم شد ،

ازشون فاصله گرفتم و به طرف همون در و رد پاها یا به قول زهرا عهدنامه ی سربازی امام زمان رفتم.


یه بار دیگه به ردپاها نگاه کردم.

بعد از این چندماه، حالا دیگه تقریباً روی نود درصدشون پا گذاشته بودم.

از وقتی قرار شده بود با تمیلات سطحیم مبارزه کنم ، کم کم از دروغ ، غیبت ، تهمت ، بد زبانی ، رابطه با نامحرم ، نگاه حرام و... دور شده بودم.


پس من تا همین جا هم تا نزدیکای اون در ، پیش رفته بودم !


جلو رفتم .

رو نماد این کارها هم پا گذاشتم و جلو رفتم

تا رسیدم به بنر عهدنامه !


دوباره جملاتش رو خوندم !


«هل من ناصر ینصرنی؟!»

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و چهارم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
    • ۱۷:۴۹

    🔹#او_را... (۱۲۴)



    - فکر نمیکنی این ظلمه؟!


    - اگر جز این باشه، ظلمه!


    اگر انسان رو بذاره به حال خودش و تو رسیدن به هدف کمکش نکنه، ظلمه!


    نگاهم رو به آسمون دوختم.


    - ولی من از وجود "اون"، به آرامش و خدا رسیدم!


    - نمیدونم. شاید اشتباه کردی!


    شایدم وسیله بوده تا تو اینا رو بهتر بفهمی.

    ولی خواست خدا نبوده که بیشتر از این جلو برید!


    - یعنی خودش میخواسته؟


    - شاید! شایدم خواست خدا رو به خواست خودش ترجیح میداده!


    - پس ازدواج چی؟


    - اون که خواست خداست. اونم توش عشق به غیر خداست!

    اونم امتحانه!

    اون عشقیه که به دستور خداست.

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و سوم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۲۲:۱۱

    🔹#او_را... (۱۲۳)



    طبق معمول‌، سر ساعت اومده بود و با همون تیپ ساده ی قشنگش و کتابی توی دست ، سنگین و آروم نشسته بود.


    زهرا هم از اوایل دوستیمون تغییراتی کرده بود.

    صبورتر و عاقل تر از قبل شده بود و مشخص بود که همیشه در حال خودسازیه ...


    رسیدم به آلاچیق

    چشم هام هنوز از گریه ی صبحم قرمز بود و دلم غمدار 😢

    آروم سلامی دادم و رفتم تو


    زهرا ایستاد و بالا لبخند و چشم هایی که ازش شوق میبارید سر تا پام رو نگاه کرد.


    - سلام عزیییییزمممم! مثل فرشته ها شدی! مبارکه! 😉


    اومد طرفم و محکم تر از همیشه بغلم کرد.


    - ممنون گلم. لطف داری! ☺


    - قربونت برم. چقدر خوب شدی! ماشاءالله...


    ازش تشکر کردم و دستش رو گرفتم و به سمت نیمکت کشوندم.


    - چرا این شکلی شدی ترنم؟ چرا ترنم سرحال همیشگی نیستی؟ 😕

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و دوم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۱۹:۴۹

    🔹#او_را... (۱۲۲)



    - مرجان چرا اینجوری میکنی آخه؟؟ 😕


    بلند شد و شروع کرد به داد زدن!


    - برای اینکه داری واسه من جانماز آب میکشی!


    احمق تو همونی که تا دیروز تو بغل سعید ولو بودی!

    هرروز میومدی خونه ما که مشروب بخوری!

    معتاد سیگار شده بودی!

    اونوقت واسه من امل بازی درمیاری؟؟؟


    دوباره نشستم. 


    - آدما تغییر میکنن!


    - آدم آره، ولی تو نه! جوگیر احمق! 😠


    با ناباوری نگاهش کردم .


    - مرجان درست صحبت کن! 😯


    - نمیکنم. همینه که هست! میای پارتی یا نه؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و یکم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۱۷:۳۵

    🔹#او_را... (۱۲۱)



    هنوز نتونسته بودم نمازم رو بخونم. شام رو با هم تو اتاق خوردیم. نشسته بودیم و با گوشی هامون مشغول بودیم که بلند شد و رفت سمت وسایلش و یه بطری کوچیک درآورد


    - ببین چی آوردم برااااات!


    - مرجان! اینو برای چی آوردی اینجا؟ 😒


    - آوردم خوش باشیم عشقم!


    احساس کردم بدنم یخ زد ...

    - مرجان بذارش تو کیفت.خواهش میکنم 😐


    اخم کرد

    - وا! یعنی چی؟ انگار یادت رفته التماسم میکردی... 😒


    - میدونی که تو تَرکم. ازت خواهش میکنم! 😕


    - نچ! نمیشه.


    در اتاق رو قفل کرد و اومد کنارم. 

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیستم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
    • ۱۵:۲۲

    🔹#او_را... (۱۲۰)



    - سلام بی معرفت. کجایی تو؟


    - سلام مرجان جونم. چطوری؟


    - خوب یا بدم چه فرقی میکنه برای تو؟


    - دیوونه! یه جوری حرف میزنه انگار ده ساله همو ندیدیم! خوبه چند روز پیش با هم بودیم!


    - یعنی الان نمیخوای دعوتم کنی بیام خونتون؟! 😐


    خندم گرفت از مدل حرف زدنش .


    - چرا خل و چل. میخوام! 😅


    - خب بکن دیگه!


    - مرجان جان میشه افتخار بدی امشب بیای خونه ی ما؟


    - نه نمیشه! 


    - کوفت! مسخره...


    -عه؟ به به چندوقتی بود از این کلمات گهربار کمتر میشنیدم ازت! با ادب شده بودی! 😏


    - مگه بده؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و نوزدهم

    • AMIR 181
    • سه شنبه ۸ آبان ۹۷
    • ۲۲:۲۵

    🔹#او_را... (۱۱۹)



    صبح همین که چشمام رو باز کردم ، دلشوره به دلم چنگ انداخت !


    دانشگاه! چادر! من! ترنم!


    احساس میکردم پاهام سِر شده و اصلاً جون بلند شدن از تخت رو ندارم. به هر زوری بود بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم.


    اینقدر برام انجام این کار سخت بود که سعی کردم خودم رو به حواس پرتی بزنم که چادرم جا بمونه!!


    از اتاق زدم بیرون و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم اما احساس عذاب وجدان گلوم رو گرفته بود!


    "خجالت نمیکشی؟؟


    بی عرضه! 😒


    یعنی تو یه ذره عزت نفس نداری که اجازه میدی نظر بقیه رو رفتارات اثر بذاره؟؟


    اونا کی هستن که تو بخوای به دلخواه اونا بگردی؟"


    دور زدم که برگردم بالا اما بابا پشت سرم ظاهر شد. ترسیدم و یه پله عقب رفتم!

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و هجدهم

    • AMIR 181
    • سه شنبه ۸ آبان ۹۷
    • ۱۹:۵۹

    🔹#او_را... (۱۱۸)



    ماشین رو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم. میدونستم این ساعت هنوز کسی خونه نیست ، پس با خیال راحت ، با چادر وارد خونه شدم.


    در رو که بستم ،تازه متوجه حالم شدم. خیلی حس خاصی داشتم. از اینکه زیر بار نفسم نرفته بودم احساس عزت نفس داشتم!


    رفتم جلوی آینه و با لبخند مغرورانه ای خودم رو نگاه کردم. واقعاً با وقار شده بودم!! 😇


    اما به خوبی زهرا نبودم! 😶


    اون خیلی خوب چادر و روسریش رو سر میکرد ، اما من شال سرم بود و موهام از دو طرف صورتم بیرون بود و فرقی که باز کرده بودم ، مشخص بود !


    اولین کاری که کردم یه عکس از خودم انداختم و سریع برای زهرا فرستادم !


    آنلاین بود. با ذوق کلی قربون صدقم رفت و بهم تبریک گفت.


    همونجا جلوی آینه ی هال، با لبخند

    ایستاده بودم و دونه دونه همه اتفاقا رو براش تعریف میکردم که یهو در باز شد !!!

  • ادامه مطلب