او را... (فصل اول) :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

کتاب رمان او را منتشر شد

  • A.R.B 68
  • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹
  • ۰۰:۱۱

کتاب رمان او را


نسخه چاپی رمان او را چند ماه پیش منتشر شد و به صورت اینترنتی توی سایت "باسلام" فروخته میشه :

خرید نسخه چاپی رمان او را


نسخه چاپی از نسخه الکترونیکی کامل‌تر هستش و جزئیات بسیار بیشتری رو شامل میشه


نویسنده: محدثه افشاری

قطع: رقعی

ناشر: انتشارات سلام سپاهان

تعداد صفحات: ۳۷۴

رمان او را - قسمت صد و سی و یکم (آخر)

  • A.R.B 68
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
  • ۲۲:۱۵

🔹#او_را... (۱۳۱)



زهرا با ماشین اومده بود دنبال من !


- خوشحالم برات ترنم 😉

برای اینکه پا پس نکشیدی !


- راست میگفتی زهرا ...


بعد از توبه، تازه امتحان‌های خدا شروع میشه!

تازه سخت میشه، ولی همین که میدونی خدا رو داری و اون مواظبته، قوت قلبه!


میدونی؟

هیچکس نتونست به مرجان کمک کنه!

وقتی آدما اینقدر ناتوانن ،چرا باید خودم رو معطل خواسته هاشون کنم؟


سرش رو آروم تکون داد .

نمیدونستم کجا میره !


تو سکوت به خیابون ها نگاه میکردم.

دلم آروم نبود.

نمیدونستم چمه!


- ترنم؟؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و سی‌ام

    • A.R.B 68
    • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
    • ۱۹:۱۰

    🔹#او_را... (۱۳۰)



    تصمیم سختی بود اما قلب و عقلم میگفتن به همه سختی هاش می‌ارزه!


    هنوزم با تمام وجود احساس میکردم نیاز دارم که سجاد باشه.


    دلم براش لک زده بود... 😔


    و این آزارم میداد !


    روسری هایی که تازه خریده بودم رو آوردم و یکیشون که زمینه ی مشکی و خال های ریز سفید داشت، برداشتم .


    کلی جلوی آینه با خودم درگیر بودم تا تونستم مثل زهرا ببندمش .


    چادرم رو سر کردم و از اتاق خارج شدم .


    بابا و مامان مشغول خوردن صبحانه بودن .

    سعی کردم به طرفشون نگاه نکنم .


    وسایل شخصیم رو از ماشین برداشتم و بردم تو اتاق و برگشتم پایین .


    بابا با اخم به خوردنش ادامه میداد و مامان با نگرانی نگاهم میکرد .


    استرس عجیبی گرفته بودم ...

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و نهم

    • A.R.B 68
    • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
    • ۲۲:۰۷

    🔹#او_را... (۱۲۹)



    دیدی گفتم نرو؟ مرجان دیدی چیکار کردی!؟ 😭


    کنارش زانو زدم و دستش رو گرفتم .


    مرجان تموم شده بود. صمیمی ترین دوستم تو تمام این سالها...! ❤😭


    روزی که بدن همیشه گرمش رو به دست سرد خاک دادیم، احساس میکردم من روهم دارن کنارش دفن میکنن... 😞


    دلم به حال گریه های مامانش نمی‌سوخت .


    دلم به حال پشیمونی بابای ندیدش نمی‌سوخت .


    دلم فقط به حال داداشش میلاد می‌سوخت که بهش قول داده بود یه روزی این کابوس هاش رو تموم میکنه!



    روز خاکسپاریش، خبری از هیچ کدوم رفیق‌های هرزه و دوست پسراش نبود .


    اونایی که بهش اظهار عشق میکردن ...


    هیچ‌کدوم از اونایی که اون مهمونی رو ترتیب داده بودن تا باهم خوش بگذرونن نیومدن ...

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و هشتم

    • A.R.B 68
    • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
    • ۱۹:۵۴

    🔹#او_را... (۱۲۸)



    صبح با صدای زنگ گوشیم ،چشمام رو باز کردم .


    شماره ناشناس بود .


    - بله؟


    - سلام خانوم. وقت بخیر.


    - ممنونم. بفرمایید؟


    - من از بیمارستان تماس میگیرم ،ممکنه تشریف بیارید اینجا؟


    سریع نشستم 😰


    - بیمارستان؟ برای چی؟ 😳


    - نگران نشید. راستش خواهرتون رو آوردن اینجا ،خیلی حال خوبی ندارن.


    - من که خواهر ندارم خانوم!


    - نمیدونم. شماره ی شما به اسم آبجی سیو بود.


    بدنم یخ زد!


    - مرجان؟؟؟ 😰


    - نگران نباشید ؛ ممکنه تشریف بیارید بیمارستان؟


    اینجا همه چی رو می‌فهمید.

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و هفتم

    • A.R.B 68
    • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
    • ۱۷:۳۷

    🔹#او_را... (۱۲۷)



    - از همون اول میفهمیدم یه الدنگ از حماقتت سوءاستفاده کرده و مغزتو پر کرده !


    - من با آخوندا کاری ندارم!

    من فقط حرف خدا رو گوش دادم.

    همین 😖


    از قهقهه ی عصبیش بیشتر ترسیدم.


    - چی چی؟؟ یه بار دیگه تکرار کن!! خدا؟؟ 😒😄


    دوباره هلم داد


    - آخه گوسفند تو میدونی خدا چیه!؟ 😡

    تو توی این خونه حرفی از خدا شنیدی!؟ 

    دختره ی ابله! کدوم خدا!؟


    سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم.


    - همون خدایی که من و شما رو آفرید! همون خدایی که تو همین خونه به من کمک کرد تا بشناسمش!

    همون خدایی که اینهمه مال و ثروت بهتون داده!


    دوباره خندید


    - عههه؟ آهان!! اون خدا رو میگی؟؟ 😏 


    بلندتر خندید و یدفعه ساکت شد و با حرص نگاهم کرد 😰

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و ششم

    • A.R.B 68
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
    • ۲۲:۲۴

    🔹#او_را... (۱۲۶)



    ابروهاش رو انداخت بالا


    - اینم مسخره بازی جدیدته؟؟ 


    -مممـ...مگه چیکار کردم؟؟😓


    - بیا برو تو خونه تا بفهمی چیکار کردی!


    آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهش کردم.


    - گفتم گمشو تو خونه تا صدام بالا نرفته! 😠


    در ماشین رو بستم و رفتم تو خونه. مغزم قفل کرده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم!


    مامان که انگار قبل از ما رسیده بود و با خستگی روی مبل ولو شده بود، با دیدنم چشماش گرد شد و سیخ ایستاد !


    جلوی در ایستادم و زل زدم بهش، که بابا از پشت هلم داد و وارد خونه شدم. مامان اومد جلوتر و سرتا پام رو نگاه کرد.


    - این چیه ترنم!؟

  • ادامه مطلب