او را... (فصل اول) :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت بیست و نهم

  • A.R.B 68
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷
  • ۱۹:۵۷

🔹 #او_را ... (۲۹)



با مرجان رفتیم خونه ما و بعد شام رفتیم تو اتاق

- راستی گفتم مامانمینا قبول نکردن عید بمونم اینجا؟ 😒


- اره بابا. مهم نیست. چندروز برو شمال ، بعد غرغر کن بگو راحت نیستم ، بپیچون بیا 😜


- راست میگی 😉

اره همین کارو میکنم ... 👌


آهنگ گذاشتم و درو قفل کردم

دو تا نخ سیگار دراوردم و یکیشو دادم به مرجان ...


- تو هنوز سیگار میکشی؟ 😒


- اوهوم 🚬

مگه تو نمیکشی ؟؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و هشتم

    • A.R.B 68
    • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷
    • ۱۷:۱۷

    🔹 #او_را ... (۲۸)



    یه لحظه از خودم بدم اومد ...

    احساس کردم خیلی دل سنگ شدم !


    - عرشیا ...

    من ازت معذرت میخوام ... 😔


    - ترنم ...

    میخوای ببخشمت ؟؟ 😢


    - اره ‼️


    - پس نرو ...❗️

    تنهام نذار .... 😢

    من بی تو وضعم اینه !

    بمون و زندگیمو قشنگ کن ...

    من خیلی تنهام ....


    سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم ...


    - ترنم ؟؟؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و هفتم

    • A.R.B 68
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
    • ۲۲:۳۷

    🔹 #او_را ... (۲۷)



    چند ثانیه با تعجب فقط نگاه میکردم که کم کم دورش شلوغ شد ... 😳


    بعد چند دقیقه آمبولانس اومد و عرشیا رو گذاشتن رو برانکارد و بردن ...


    بدون معطلی افتادم دنبال آمبولانس و باهاش وارد بیمارستان شدم ❗️


    عرشیا رو بردن تو یکی از بخشا و دو سه تا دکتر و پرستار هم دنبالش ....


    دل تو دلم نبود ...

    به خودم فحش میدادم و عرض راهرو رو میرفتم و میومدم که یکی از دکترا اومد بیرون 👨⚕


    سریع رفتم پیشش

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و ششم

    • A.R.B 68
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
    • ۲۰:۴۴

    🔹 #او_را ... (۲۶)



    - برو اونور عرشیا ...


    درو قفل کرد و کلیدو گذاشت تو جیبش ‼️


    - تو هیچ جا نمیری 😠


    - یعنی چی؟ 😠

    برو درو باز کن !!

    باید برم

    قرار دارم ...


    صداشو برد بالا

    - با کی قرار داری⁉ ️😡


    از ترس ته دلم خالی شد ... 😨

    احساس کردم رنگ به روم نمونده

    امّا نباید خودمو میباختم ...


    - با مرجان

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و پنجم

    • A.R.B 68
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
    • ۱۸:۲۴

    🔹 #او_را ... (۲۵)



    رسیدم خونه عرشیا و رفتم داخل .


    😈 یه نگاه شیطنت آمیز به سرتا پام انداخت و محکم بغلم کرد :

    - خوش اومدی بانوی من 😍


    دوست داشتم زودتر ولم کنه

    دیگه از آغوش هیچ مردی لذت نمیبردم .


    - ممنون ، لهم کردی عرشیا !!


    - ببخشید 😂😂

    از بس دوستت دارم ...

    خب خانومی بیا بشین ببینم ...

    کم پیدا شدی ....


    اون روز هرچی عرشیا زبون میریخت و خودشو لوس میکرد با بی محلی میزدم تو ذوقش ! 😕



    آخر کلافه شد و نشست کنارم و دستامو گرفت تو دستش

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و چهارم

    • A.R.B 68
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
    • ۱۶:۱۶

    🔹 #او_را ... (۲۴)



    تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .


    - سلاااااام خوشگل خودم 😍


    - سلام عزیزم. خوبی ؟


    - اگه خانومم خوب باشه 😉


    چقدر سعید "خانومم" صدام میکرد ...

    آخرش چیشد ؟

    هیچی ...

    الانم به یکی دیگه میگه خانومم 😏

    دیگه نمیتونستم هیچ حرف عاشقانه ای رو باور کنم 😔

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و سوم

    • A.R.B 68
    • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
    • ۲۲:۱۲

    🔹 #او_را ... (۲۳)



    دیگه حتی حس و حال رفتن به دانشگاه و آموزشگاه و باشگاه رو هم نداشتم !


    امّا مجبور بودم برم

    چون دلم نمیخواست مورد بازجویی بابا قرار بگیرم !


    🔹یه ماهی مونده بود به عید ...


    بعد از شام ، قبل اینکه مامان بره اتاقش سر حرفو باز کردم ...


    - مامان ...

    میگم با بابا حرف زدین ؟؟


    - چه حرفی عزیزم ؟


    - عید دیگه ...

    قرار بود باهاش صحبت کنین من عید بمونم خونه .


    - آخ راست میگی ...

    یادم رفت بهت بگم ...! ☺️

    اره ، صحبت کردیم

    بابات راضی نشد 😊

    گفت نمیشه ده روز تنها بمونی خونه

    باید بری خونه مامان بزرگت !

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت بیست و دوم

    • A.R.B 68
    • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
    • ۲۰:۳۰

    🔹 #او_را ... (۲۲)



    بعد شام و صحبتای معمولی با مامان و بابا ، رفتم اتاقم


    دفترچمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن ...


    من باید این مسئله رو حل میکردم ...❗️


    باید به خودم ثابت میکردم مرجان اشتباه میگه

    من باید زندگیمو درست کنم !


    حق ندارم با حرفای مرجان هرروز پوچ و پوچ تر شم !🚫


    برای همین دیگه سراغ نوشته های قبلیم نرفتم

    باید دوباره از اول مینوشتم تا بفهمم از کی زندگیم این شکلی شد 🔥


    من میگفتم با رفتن سعید له شدم

    اما مرجان میگفت من قبل از سعید هم همین زندگی رو داشتم ‼️


    نه ❗️

    باید ثابت میکردم مرجان دروغ میگه 😠


    امّا...

  • ادامه مطلب