رمان های سایت :: از جنس خاک

از جنس خاک

وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ

رمان تا‌پروانگی - قسمت سوم

  • AMIR 181
  • يكشنبه ۹ مرداد ۰۱
  • ۱۰:۵۰

#تاپــــروانگی🦋 (۳)

ترانه آمده بود با یک کوه حرف و خبر داغ
دسته گل نرگس و قیمه نذری زری‌خانم، مادرشوهرش.

شاید توی این دنیا تنها کسی که به علایقش اهمیت می‌داد، همین ترانه بود و بس.

با دستی که به شانه‌اش خورد حواس پرت‌شده‌اش را جمع کرد.


- ریحان‌جون دیدی که خدا چقدر زود حاجت شکمو میده؟!
+ شما هم واسطه‌ای نه؟
- شک نکن! والا انقدری که زری‌خانوم از دور هوای تو رو داره‌ها

یه وقتایی لجم می گیره ازت...

+ چیه خواهری یکی‌هم پیدا شده ما رو یاد می کنه تو ناراحتی؟
- ناراحت که نه چون بالاخره از من هیچی کم نمیشه
ولی خب گفتم که در جریان حسادتام باشی!

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌‌پروانگی - قسمت دوم

    • AMIR 181
    • شنبه ۸ مرداد ۰۱
    • ۲۱:۱۸

    #تاپــــروانگی🦋  (۲)

     

    کیک اسفنجی پخته بود.

    هر چند شخصا هوس شیرینی گردویی کرده بود

    اما ارشیا کیک‌های ساده خانگی دوست داشت.

    گور بابای دل خودش ...

    مهم او بود و همه علایقش!

    پودر قند را که برداشت، حضورش را حس کرد.

    می‌دانست حالا چه می‌کند حتی با این‌که پشت‌سرش را نمی‌دید!

    او پر از تکرار بود.

    در یخچال باز شد

    بعد از هزاران بار تذکر باز هم آب را با پارچ سر کشید

    در را محکم به هم کوبید، طوری که عکسشان از زیر آهن ربای چسبیده به یخچال سُر خورد و افتاد ...

    حتی دست خودش هم لرزید و خاک قندها کمی روی میز ریخت.

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌‌پروانگی - قسمت اول

    • AMIR 181
    • شنبه ۸ مرداد ۰۱
    • ۱۱:۰۰

    #تاپــــروانگی🦋  (۱)

     

    دلشوره داشت

    نگاهش مدام از روی ساعت‌مچی به سمت ساعت‌دیواری در حرکت بود.

    انگار به همزمان بودنشان شک کرده باشد!

    ارشیا دیر کرده بود ...

    یاعلی گفت و از صندلی پر سرو‌صدا کنده شد.

    نگاه خسته اش روی صندلی رنگ و رو رفته‌‌ی آنتیک کش آمد.

    سنگین شده بود انگار ...

    یا صندلی مورد‌علاقه عرشیا زیادی پیر و فرتوت بود که این‌چنین ناله می‌کرد.

    لبش به کج‌خندی کش آمد. چه شباهت غمناکی داشتند باهم!

  • ادامه مطلب
  • کتاب رمان او را منتشر شد

    • AMIR 181
    • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹
    • ۰۰:۱۱

    کتاب رمان او را


    نسخه چاپی رمان او را چند ماه پیش منتشر شد و به صورت اینترنتی توی سایت "باسلام" فروخته میشه :

    خرید نسخه چاپی رمان او را


    نسخه چاپی از نسخه الکترونیکی کامل‌تر هستش و جزئیات بسیار بیشتری رو شامل میشه


    نویسنده: محدثه افشاری

    قطع: رقعی

    ناشر: انتشارات سلام سپاهان

    تعداد صفحات: ۳۷۴

    رمان او را - قسمت صد و سی و یکم (آخر)

    • AMIR 181
    • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
    • ۲۲:۱۵

    🔹#او_را... (۱۳۱)



    زهرا با ماشین اومده بود دنبال من !


    - خوشحالم برات ترنم 😉

    برای اینکه پا پس نکشیدی !


    - راست میگفتی زهرا ...


    بعد از توبه، تازه امتحان‌های خدا شروع میشه!

    تازه سخت میشه، ولی همین که میدونی خدا رو داری و اون مواظبته، قوت قلبه!


    میدونی؟

    هیچکس نتونست به مرجان کمک کنه!

    وقتی آدما اینقدر ناتوانن ،چرا باید خودم رو معطل خواسته هاشون کنم؟


    سرش رو آروم تکون داد .

    نمیدونستم کجا میره !


    تو سکوت به خیابون ها نگاه میکردم.

    دلم آروم نبود.

    نمیدونستم چمه!


    - ترنم؟؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و سی‌ام

    • AMIR 181
    • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
    • ۱۹:۱۰

    🔹#او_را... (۱۳۰)



    تصمیم سختی بود اما قلب و عقلم میگفتن به همه سختی هاش می‌ارزه!


    هنوزم با تمام وجود احساس میکردم نیاز دارم که سجاد باشه.


    دلم براش لک زده بود... 😔


    و این آزارم میداد !


    روسری هایی که تازه خریده بودم رو آوردم و یکیشون که زمینه ی مشکی و خال های ریز سفید داشت، برداشتم .


    کلی جلوی آینه با خودم درگیر بودم تا تونستم مثل زهرا ببندمش .


    چادرم رو سر کردم و از اتاق خارج شدم .


    بابا و مامان مشغول خوردن صبحانه بودن .

    سعی کردم به طرفشون نگاه نکنم .


    وسایل شخصیم رو از ماشین برداشتم و بردم تو اتاق و برگشتم پایین .


    بابا با اخم به خوردنش ادامه میداد و مامان با نگرانی نگاهم میکرد .


    استرس عجیبی گرفته بودم ...

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت صد و بیست و نهم

    • AMIR 181
    • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
    • ۲۲:۰۷

    🔹#او_را... (۱۲۹)



    دیدی گفتم نرو؟ مرجان دیدی چیکار کردی!؟ 😭


    کنارش زانو زدم و دستش رو گرفتم .


    مرجان تموم شده بود. صمیمی ترین دوستم تو تمام این سالها...! ❤😭


    روزی که بدن همیشه گرمش رو به دست سرد خاک دادیم، احساس میکردم من روهم دارن کنارش دفن میکنن... 😞


    دلم به حال گریه های مامانش نمی‌سوخت .


    دلم به حال پشیمونی بابای ندیدش نمی‌سوخت .


    دلم فقط به حال داداشش میلاد می‌سوخت که بهش قول داده بود یه روزی این کابوس هاش رو تموم میکنه!



    روز خاکسپاریش، خبری از هیچ کدوم رفیق‌های هرزه و دوست پسراش نبود .


    اونایی که بهش اظهار عشق میکردن ...


    هیچ‌کدوم از اونایی که اون مهمونی رو ترتیب داده بودن تا باهم خوش بگذرونن نیومدن ...

  • ادامه مطلب