رمان های سایت :: از جنس خاک

از جنس خاک

وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ

رمان او را - قسمت پنجم

  • AMIR 181
  • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷
  • ۲۰:۳۳

🔹 #او_را ... (۵)


حالم هنوز خوب نشده بود اما باید میرفتم. 

امروز تو دانشگاه کلاس نداشتم،

ولی باید آموزشگاه میرفتم و عصر هم باشگاه داشتم.


📱اول یه زنگ به سعید زدم و با شنیدن صداش،

انرژی لازم برای شروع روزمو بدست آوردم 💕


یه زنگم به مرجان زدم و برای دو سه ساعتم که بین روز خالی بود ، باهاش قرار گذاشتم 👭


به چشمام که به قول سعید آدمو یاد آهو مینداخت ، ریمل و خط چشم کشیدم

و لبای برجسته و کوچیکمو با رژلبم نازترش کردم 👄👌


مانتوی جلو باز سفیدمو

با کفش پاشنه بلند سفیدم ست کردم 

و ساپورت صورتی کمرنگمو با تاپ و شالم 👌

موهای لخت مشکیمو دورم پخش کردم و تو آینه برای خودم چشمک زدم و در حالیکه قربون صدقه ی خودم میرفتم از خونه خارج شدم 😘

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت چهارم

    • AMIR 181
    • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷
    • ۱۸:۱۱

    🔹 #او_را ... (۴)


    بعد از رفتن سعید دوش گرفتم و دراز کشیدم...


    حتی تصور زندگی بدون سعید هم برام کابوس بود ...


    ❤️ من برای داشتن سعید حاضر به هر کاری بودم ...


    اون جبران همه کمبودها و محبت های نادیدم از طرف خانواده 

    و تنها همدمم بود 💕


    حتی بیشتر از خودم به فکرم بود ...



    یک ساعت بعد با شنیدن صدای تلویزیون ، فهمیدم که بابا اومده خونه و احتمالا مامان هم کم کم پیداش شه


    هروقت سرما میخورم دلم فقط خواب میخواد و خواب میخواد و خواب ... 😴




    - ترنم خوشگلم!

    پاشو بیا شام بخوریم ...

    پاشو مامانم ...

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت سوم

    • AMIR 181
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
    • ۲۲:۴۴

    🔹 #او_را ... (۳)


    شاید توی دنیا هیچ کس مثل من و سعید اینقدر عاشق نبود...

    طاقت حتی یه لحظه ناراحتی همدیگرو نداشتیم ...💕


    هیچکس حق نداشت به نازدونه ی سعید کوچکترین بی احترامی کنه ...


    حتی پسرای دانشگاه هم میدونستن که حق نزدیک شدن به منو ندارن 🚫


    دیدن صورت بی روح و رنگ پریدم تو آینه خودم رو هم ترسوند ...

    چه برسه به سعید ... 


    پس تا نیومده بود باید حسابی به خودم میرسیدم 👗💅💄👌


    سریع دست به کار شدم ، کرم و رژلب و خط چشم باریکم کار خودش رو کرد

    در عین بیحالی مثل هرروز خوشگل و به قول سعید "جیگر" شدم ... 😉


    در حال عوض کردن لباسم بودم که زنگ در به صدا دراومد . 

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت دوم

    • AMIR 181
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
    • ۲۰:۲۹

    🔹 #او_را ... (۲)



    یخچال رو که باز کردم،

    میوه بود و آبمیوه و شیر و ... 

    هرچیز جز غذا 🍝


    پس منظور مامان غذاهای فریزری بود که هر وعده داغ میکنم و میخورم ...

    چه دل خوشی داشتم که فکر کردم برای دختر مریضش سوپ پخته 😒


    اگر منم یکی از بیمارای مطبش بودم

    احتمالاً بیشتر مورد لطف و محبتش واقع میشدم ... 


    بعد از خوردن غذا به اتاقم برگشتم، هنوز نیاز به استراحت داشتم ...


    📱چشمم به گوشیم که خورد ، تازه یادم افتاد از صبح سراغش نرفتم ...! 


    ۴۲ تماس 

    و ۵ پیامک 

    از سعید... 💕


    واااای ... من چرا یادم رفته بود یه خبر از خودم به سعید بدم 😣

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت اول

    • AMIR 181
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
    • ۱۸:۱۴

    بسم رب المهدی...💕



    💟فصل اول💟

    🔷 #او_را ... (۱)


    ☀️ سنگینی نور خورشید، 

    مجبورم کرد چشمام رو باز کنم. 

    هنوز سرم درد میکرد.

    پتو رو تا بالای سرم کشیدم و دوباره به زیرش خزیدم.


    💤 چشمام دوباره گرم خواب میشدن که این بار صدای در 

    و به دنبالش قربون صدقه های مامانه که خواب رو از سرم بیرون کشید.


    - ترنم...مامان جان بهتری؟

    دیشب اومدم بالاسرت تب داشتی، باز الان تبت یکم پایین اومده. 

    چندبار آخه بهت بگم شب موقع خواب،پنجره ی اتاقتو باز نذار!!

    اونم تو این هوا ❄️

    خوابتم که سنگین 😴

    طوفانم بیاد بیدار نمیشی!!

    میبینی که وقت مریض داری ندارم،

    هزار تا کار ریخته رو سرم...

  • ادامه مطلب