رمان های سایت :: از جنس خاک

از جنس خاک

وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ

رمان او را - قسمت سیزدهم

  • AMIR 181
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۶

🔹 #او_را ... (۱۳)


خیلی وقت بود سراغ کتابخونم نرفته بودم

خاک گرفته بود !

یه کتاب برداشتم و نشستم پشت میز 📖


میخوندم ولی نمیخوندم !

میدیدم ولی نمیدیدم !


نیم ساعت بود که صفحه ی اول رو از بالا به پایین میخوندم و دوباره شروع میکردم

ولی هیچی نمیفهمیدم ... 


اعصابم خورد شد و کتابو پرت کردم گوشه اتاق 😖


درونم داغ بود !

باید خنک میشدم !

داد زدم ...

بیشتر داد زدم ...

میخواستم هرچی انرژی تو وجودم هست خالی شه ...


میخواستم همه فکر و خیالا برن ...

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت دوازدهم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷
    • ۱۷:۱۴

    🔹 #او_را ... (۱۲)



    بعد از دانشگاه راه خونه ی مرجان رو پیش گرفتم.


    🔹تو این سه ماهی که دیگه سعید دنبالم نمیومد و خبری ازش نبود،

    و با حال داغونم

    کم کم همه فهمیده بودن رابطمون تموم شده و 

    پسرای دانشگاه هر کدوم با خودشیرینی هاشون میخواستن نزدیکم بشن.


    اما دیگه پسر جماعت از چشمم افتاده بودن! 😒


    به قول مرجان

    تقصیر خودم بود که زیادی به سعید دل بسته بودم!


    تنهایی تاوان هر دلبستگی احمقانست‼️


    فکر اینکه الان سعید با کیه ،

    کیو عشقم و نفسم خطاب میکنه ،

    کیو جای من بغل میکنه و لحظه هاشو با کی پر میکنه ، من رو تا مرز جنون می برد ⚡️

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت یازدهم

    • AMIR 181
    • دوشنبه ۲ مهر ۹۷
    • ۲۰:۱۷

    🔹 #او_را ... (۱۱)


    - چرا آبروی منو بردی ؟؟

    به پسره چی گفتی که گفته دیگه نمیرم بهش درس بدم ؟؟ 😡


    - اون نمیخواد بیاد ؟؟؟

    چه پررو ...

    خوبه خودم بیرونش کردم ... 😏


    - ترنمممم 😡

    تو چت شده ؟؟

    اینهمه برات خرج نکردم که آخرش یه انسان بی سواد شی و بشینی خونه!

    اینهمه کلاس و اینور اونور نفرستادمت که آخرت این بشه!

    سر قضیه اون پسره هم بهت گفتم به شرطی میتونی باهاش باشی که فکر ازدواج و هرچیزی که جلوی پیشرفتتو میگیره از سرت بیرون کنی 😡

    من دیگه باید چیکار کنم ؟؟

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت دهم

    • AMIR 181
    • دوشنبه ۲ مهر ۹۷
    • ۱۸:۲۶

    🔹 #او_را ... (۱۰)



    سعید چندباری پیام فرستاد که همه چیو ماست مالی کنه

    اما وقتی جوابشو ندادم ، کم کم دیگه خبری ازش نشد.


    مرجان بیشتر از قبل میومد خونمون ، سعی میکرد حالمو بهتر کنه.

    امّا من دیگه اون ترنم قبل نبودم❗️


    نمره های آخر ترمم که اومد تازه فهمیدم چه خرابکاری کردم و چقدر افت کردم 😔

    سعید منو نابود کرده بود ...


     حال بد خودم کم بود ، بابا هم با دیدن نمره هام شدیداً دعوام کرد و رفت و آمدم رو محدودتر کرد ... 


    برام استاد خصوصی گرفت تا جبران کنم.


    استادم یه پسر بیست و هفت ، هشت ساله بود.


    خیلی خوشتیپ و جنتلمن✅


    بعد از چند جلسه ی اول که اومده بود دیگه فهمیده بود که من همیشه طول روز تنهام و کسی خونمون نیست ... 


    اونقدر هم بیخیال و بی فکر بودم که نمیفهمیدم باید حداقل با یه لباس موجه پیشش بشینم ...🔥

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت نهم

    • AMIR 181
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷
    • ۲۲:۴۰

    🔹 #او_را ... (۹)


    حوصله توضیح نداشتم و بدون حرفی رفتم تو اتاق.

    چنددقیقه بعد هر دو شون در اتاقو زدن و اومدن تو.


    میدونستم تا نگم چی شده بیخیال نمیشن پس همه چیو تعریف کردم ...


    بابا عصبانی شد و ...

    - دیدی می گفتم این پسره لیاقت نداره ...

    کدومتون به حرفم گوش دادین ...

    گفتم این سرش به تنش نمیرزه 😡


    بابا میگفت و من گریه میکردم ...


    همه رؤیاهایی که با سعید ساخته بودم،

    همه خاطره هامون از جلو چشام رد میشدن و حس میکردم قلبم الان از کار میفته 💔😭


    مامان سعی داشت آرومم کنه و به سعید بد و بیراه میگفت... 

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت هشتم

    • AMIR 181
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷
    • ۲۰:۲۶

    🔹 #او_را ... (۸)


    تا برگردم خونه دیر شد،

    وقتی رسیدم مامان و بابا سر میز شام بودن.


    غذامو خوردم، چند جمله ای باهاشون صحبت کردم و رفتم تو اتاقم.


    کتابی که تازه خریده بودم رو آوردم و نشستم به خوندن ... 📖


    حجمش کم بود و تو سه چهار ساعت تونستم تمومش کنم


    طبق عادتی که داشتم یه برگه برداشتم 

    و چکیده ای از اونچه که خونده بودم رو توش نوشتم و گذاشتم لای کتاب 📄

    تا هروقت خواستم فقط همون برگه رو بخونم 

    تا مجبور نشم بازم کل کتاب رو بخونم و دوباره کاری بشه 😉


    داشت دیر میشد، صبح باید میرفتم دانشگاه.


    خیلی زود خوابم برد ... 😴



    صبح بعد از کلاس اول ، فهمیدیم استاد ساعت بعدمون نیومده و تا بعداز ظهر کلاسی نداریم. 

    پس چندساعت بیکار بودم.

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت هفتم

    • AMIR 181
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷
    • ۱۸:۱۸

    🔹 #او_را ... (۷)


    اینقدر مشغول حرف شدیم که اصلا یادمون رفت میخواستیم بریم بیرون!!

    ترجیح دادیم همین یکی دوساعت باقیمونده رو هم خونه بمونیم.


    - دیگه چه خبر؟


    - هیچی ؛ کلاس ، سعید ، سعید ، کلاس 😊


    - میگم تو خسته نشدی از این سعید؟ 😒

    باورکن من بیشتر از یکی دو ماه نمیتونم این پسرا رو تحمل کنم!

    دوست دارم آدمای مختلفو امتحان کنم.


    - من ... نمیدونم ... من میترسم از زندگی بدون سعید.

    من جز اون کسیو ندارم 😢

    اصلا هیچکس نمیتونه مثل سعید باشه.


    - فکر میکنی ... 

    اینقدر باحال تر و بهتر از سعید هست که فکرشم نمیتونی بکنی.

    بعدم از کجا معلوم سعیدم تو رو اینقدر دوست داره؟؟

    اصلاً از کجا میدونی چندنفر دیگه نداره؟ 😏

  • ادامه مطلب
  • رمان او را - قسمت ششم

    • AMIR 181
    • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷
    • ۲۲:۳۹

    🔹 #او_را ... (۶)



    از این دخترای چادری خیلی بدم میومد.

    احساس می کردم یه مشت عقده ای عصر حجری عقب مونده ان 😒


    اینم که با این حرفاش باعث شد بیشتر از قبل ازشون متنفر شم 😏


    با خودم میگفتم دختره ی کم عقل چی پیش خودش فکر کرده که این چرت و پرتا رو به من میگه 😠


    اینقدر اعصابم خورد بود که دلم میخواست چنددقیقه برگردم عقب تا همون لحظه اول که صدام کرد بزنم تو دهنش و اون پارچه رو از سرش بکشم ... 


    تا برسم جلو خونه مرجان ، یه ریز فحش دادم و اداشو درآوردم.


    - الو مرجان


    - ترنم رسیدی؟


    - اره ، بیا بریم زود. سه ساعت دیگه باید باشگاه باشما

  • ادامه مطلب