رمان مذهبی :: از جنس خاک

از جنس خاک

وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ

رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و هفتم

  • AMIR 181
  • جمعه ۲۱ مرداد ۰۱
  • ۱۰:۱۷

#تاپــــروانگی 🦋 (۲۷)

واقعا زمان مناسبی برای عیادت نبود... آن هم امروز!
+ نه عزیزم، کار خوبی کردی
- وکیلتون چرا این موقع اومده؟
+ میخواد با ارشیا صحبت کنه
- تو برو پیش مهمونت، من خودم چای می‌ریزم و میام
+ نه‌ بهتره که ‌من حالا توی اتاق نرم‌
رادمنش می‌خواد موضوع رو به ارشیا بگه
- ای وای، پس بد موقع اومدم!
+ تو که هستی‌ دلگرم ترم. فقط دعا کن که قبول بکنه و خیلی داد و بیداد نکنه. دیشب به‌خاطر پیشنهاد طلاها کلی جنگ و دعوا راه انداخت.

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و ششم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۲۰ مرداد ۰۱
    • ۲۱:۱۵

    #تاپــــروانگی 🦋 (۲۶)

    باتنی لرزان بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت
    قرص فشار و لیوان آب خنکی برداشت و برگشت سمت اتاق
    ارشیا دست سالمش را در موهای آشفته‌اش گره کرده بود
    دلش ریش شد از دیدن وضع شوهر همیشه مغرورش...
    اشک های ناخوانده را پاک کرد و لیوان را جلوی رویش گرفت.

    دیوانه شده بود انگار!
    نفهمید چطور با دست گچ‌گرفته لیوان را پرت کرد و فریاد زد:
    - فقط برو

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و پنجم

    • AMIR 181
    • پنجشنبه ۲۰ مرداد ۰۱
    • ۱۰:۱۳

    #تاپــــروانگی 🦋 (۲۵)

    حواست اینجاست؟ با توام ریحانه...
    با تلنگر ارشیا به زمان حال برگشت.
    چطور در چند دقیقه غرق خاطره‌ها شده بود...

    + چی؟ آره حواسم اینجاست
    - شنیدی دکتر چی گفت؟ بالاخره تا فردا مرخص میشم!
    + خداروشکر، این که خیلی خوبه
    - هه... بنشینمو صبر پیش گیرم!
    خوب می‌دانست درد اصلی همسرش را!

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و چهارم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۱۹ مرداد ۰۱
    • ۱۹:۱۰

    #تاپــــروانگی 🦋 (۲۴)

    دنبال ارشیا راه افتاد تا توی اتاق. باید ذهنش را خالی می کرد!
    + چرا تابه‌حال در مورد نیکا چیزی نگفته بودی؟
    - چی می‌خواستی بشنوی؟
    + می‌گفت امشب مدام نگاهش می‌کردی
    - تو چی فکر می‌کنی؟
    + چرا به‌جای جواب دادن سوال می‌پرسی دوباره ارشیا؟

    پوف بلندی کشید و مشغول باز کردن دکمه مچ دستش شد.
    - دلم می‌خواد یه چیزایی رو خودت بفهمی! نه این‌که برات دیکته کنم
    + آخه اون حتی گفت که منو کردی عروسک خیمه شب بازی تا ...

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و سوم

    • AMIR 181
    • چهارشنبه ۱۹ مرداد ۰۱
    • ۱۱:۰۷

    #تاپــــروانگی 🦋 (۲۳)

    مجلس عروسی را نیمه‌کاره رها کردند و برگشتند.
    توی ماشین سکوت مطلق بود.‌ فقط خودخوری کرد.
    هنوز درگیر هضم حرف‌های درشتی که شنیده، بود.

    خانم‌جان چقدر کنار گوشش نجوا کرده بود:
    "ریحانه این خانواده لقمه تو نیست دختر من!
    بدبخت‌تر از چیزی که امروز هستیم میشیم. ببین کی گفتم"

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و دوم

    • AMIR 181
    • سه شنبه ۱۸ مرداد ۰۱
    • ۲۱:۰۴

    #تاپــــروانگی 🦋 (۲۲)

    پس نیکا او بود! زن ارشیا...
    حالا می‌فهمید چرا ارشیا هیچ‌وقت از او چیزی نمی‌گفت
    و حتی روی آرایش صورت ریحانه هم حساس بود!
    دلش می‌خواست از خودش دفاع کند
    اما انگار لکنت گرفته بود...

    + م... من...
    دست مه‌لقا به نشانه سکوت بالا رفت

    به ناخن‌های بلند لاک‌خورده اش نگاه کرد و انگشتر پهن فیروزه‌ایش.
    یاد خانم‌جان افتاد که جز حلقه ساده ازدواجش
    هیچ‌وقت انگشتری به دست نکرد!

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیست و یکم

    • AMIR 181
    • سه شنبه ۱۸ مرداد ۰۱
    • ۱۳:۰۲

    #تاپــــروانگی🦋 (۲۱)

    کاش تنها نبود...
    ایستاد و در نهایت احترام و اضطراب سلام کرد.
    نیشخندی تحویل گرفت و زیر نگاه خریدارانه مادرشوهرش
    که سرتا پایش را خوب برانداز می کرد، گر گرفت...

    - فکر نمی‌کردم جرات اومدن داشته باشی!
    توقع خوش‌آمد که نداری؟

    چه باید می‌گفت؟
    انگار لال شده بود!

  • ادامه مطلب
  • رمان تا‌پروانگی - قسمت بیستم

    • AMIR 181
    • دوشنبه ۱۷ مرداد ۰۱
    • ۲۰:۵۰

    #تاپــــروانگی🦋 (۲۰)

    لحظه ای سکوت شد و بعد دوباره صدای جیغ مه لقا بود که پیچید:
    - نه خوبه، انگار زبونت باز شده!
    ببینم نکنه با بی‌پول شدنش هوا برداشتت که این‌طوری جواب منم میدی؟

     
    + من به‌خاطر پول ازدواج نکردم
    که حالا با کم و زیاد شدن اسکناس‌های ارشیا دست و دلم بلرزه.


    - آفرین، پس بالاخره سختی‌های زندگی باعث شد اون روی‌ دیگه‌ت‌ رو نشون بدی! انقدرهام مظلوم نیستی فقط آب ندیده بودی! با همین زبون که ما ندیده بودیم ارشیا رو شیفته کردی؟ نه؟


    + کاش شما هم یه روی قابل‌تحمل‌ تر داشتید
    که پسرتون جذبتون میشد، نه اینکه فراری...!

  • ادامه مطلب