رمان او را - قسمت صد و پانزدهم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و پانزدهم

  • A.R.B 68
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷
  • ۲۰:۰۴

🔹#او_را.... (۱۱۵)



بعد از اتمام سانس رفتیم رختکن و مشغول پوشیدن لباس هامون شدیم .


زود لباس هام رو پوشیدم و ساکم رو بستم. اما زهرا هنوز جلوی آینه مشغول صاف کردن لبه ی روسریش بود.


رفتم روبه روش و به دیوار کنار آینه تکیه دادم و با دقت به حرکات دستش و کارایی که انجام میداد نگاه کردم !


- تو که آخرسر میخوای چادر سر کنی ، چیکار داری اینهمه با این روسری هات ور میری آخه؟


- چه ربطی داره؟ مگه چادری‌ها باید شلخته و نامرتب باشن!؟


- خب این لذت سطحی نیست؟؟


- نه دیگه، همه لذت ها که سطحی نیستن!


آدم باید یاد بگیره میل هاش رو مدیریت کنه. مثلا وظیفه ی یه شیعه اینه که مرتب و تمیز باشه، حتی اگر میلش نکشه. پیامبر دو سوم درآمدشون رو به عطر میدادن!!


این لذت ، وقتی میشه لذت سطحیِ بد که این چادر از سرم بره کنار ، خودم رو نشون بقیه بدم. اینجوری هم برای خودم یه لذت سطحی درست کردم ، هم برای همه مردایی که من رو میبینن!


- خب نبینن ! 😐


- نمیشه که! خودت وقتی میری بیرون میتونی همش زمین رو نگاه کنی؟؟


- نه ولی...یه نفر رو میشناختم که فقط زمین رو نگاه میکرد ! 😞


- خب دمش گرم. همینه دیگه. وضع جوری شده کسی که بخواد پاک بمونه، همش مجبوره کف خیابون رو نگاه کنه!! 

ولی خود این بنده خدا هم یه لحظه سرش رو بیاره بالا با انواع و اقسام مدل ها رو به رو میشه!


- خب آخه به ما چه که اونا نگاه میکنن!؟😒


- ببین زن با بدحجابی ، فقط به یه لذت سطحی خودش جواب مثبت میده ، اما هزارتا نیاز سطحی رو تو دل مردا بیدار میکنه...


یادته یه بار گفتی وقتی درگیر لذت‌های سطحی بودی ، آرامش نداشتی؟؟


ما نباید آرامش مردم رو ازشون بگیریم. ما در قبال آرامش هم مسئولیم. مگه نه؟؟


- خب...اوهوم !


از استخر خارج شدیم. همه ذهنم درگیر حرف زهرا بود. من هنوزم از اینکه نگاه مردا روم زوم میشد ، لذت میبردم.


من حتی آرایشم رو هم ترک کرده بودم ، اما واقعا سخت بود گذشتن از این یکی لذت. خصوصاً که حسابی هیکلم رو فرم بود و حتی دخترا هم گاهی بهم خیره میشدن یا حسودی میکردن!



- بیا بشین برسونمت!


- نه ممنون. قربون دستت. مترو همینجاست.


- از دست تو! باشه عزیزم. هرطور راحتی. زهرا؟؟


- جان دلم؟


- تا حالا هیچ‌کس اینجوری برام از حجاب نگفته بود!

همیشه با تشبیه به شکلات و آبنبات و از این مزخرفات ، راجع به حجاب حرف میزدن. اما خودت که میشناسی منو ، تا حرفی منطقی نباشه بهش عمل نمیکنم و اگر حرفی منطقی باشه ، نمیتونم بهش عمل نکنم!!


- خداروشکر عزیزم. ترنم حواست به این روزات باشه.


تو مثل یه نوزاد تازه متولد شده ای! باید حساب شده رفتار کنی.


نه از خودت توقع زیادی داشته باش ، نه طرف چیزایی که ممکنه بهت آسیب بزنه ، برو .


کمکم خواستی ، آبجیت در خدمته!


با لبخند بغلش کردم


- الهی قربون آبجیم برم. بودن تو خیلی به من کمک کرد. شاید اگر تو نبودی ، خیلی سخت میشد برام تحمل این تغییرات...


- از من تشکر نکن. از اون بالاسری تشکر کن که اینقدر هواتو داره!


با لبخند آسمون رو نگاه کردم


- آره، واقعاً ممنونشم ...


بوسش کردم و از هم جدا شدیم



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۶
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی