رمان او را - قسمت نود :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود

  • A.R.B 68
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷
  • ۲۲:۱۹

🔹 #او_را ... (۹۰)



با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !

- شب بخیر !!


این رنج من بود ، پس باید میپذیرفتم ، چون نمیتونستم برطرفش کنم !

به اعتقاد پدرم ، من تا وقتی که میتونستم یکی بشم شبیه خودشون

ارزش داشتم

وگرنه یه وصله ی ناجور به این خانواده بودم ! 😔


هماهنگی حرف های سجاد ، با حرف هایی که تو جلسه میشنیدم ، برام عجیب بود !!

و از اون عجیب تر اینکه بار اولی بود که چنین حرف‌هایی رو میشنیدم !

نمیتونستم بقیه حرف های تو دفترچه رو بخونم !

اینقدر برام عجیب و جدید بودن که ترجیح میدادم تا وقتی یک مسئله برام حل نشده ، سراغ بعدی نرم !



نمره هام اومد !

هرچند خیلی بد نبود ، اما میدونستم این اون چیزی نیست که بابا میخواد . 😔


و دقیقاً همینطور بود !

بعد از جنگی که توی خونه به پا شد،

پول توجیبی ماهیانم ، نصف شد و تعویض ماشینم هم کنسل شد !! 😒

بیشتر از هفته ای دوبار هم حق بیرون رفتن از خونه رو نداشتم !


اون شب به قدری تحقیر شدم که دیگه دلم نمیخواست حتی یک لحظه تو اون خونه بمونم ! 😭


با گریه رفتم تو اتاق و در رو بستم .

دلم میخواست با یکی صحبت کنم !


به مرجان زنگ زدم و همه اتفاقاتی که افتاده بود رو تعریف کردم .


- الهی بمیرم برات ...

فکرشو نکن. بیخیال!


- مرجان ، هرچی که دلش میخواست بهم گفت !

مامانمم فقط یه گوشه نشسته بود و نگاه میکرد !

خوردم کرد مرجان ...

خوردم کرد ... 😭


- عزیزم...گریه نکن دیگه ترنم ! 😔

من نمیفهمم بابای تو چرا اینقدر عجیبه !

هه ...

خانواده من یه‌جور منو بدبخت کردن ،

خانواده توهم یه‌جور !! 😒


- خب مدل دنیا اینجوریه دیگه !

به قول خودت هرکی یه بدبختی داره .

البته اینا باید باعث رشد بشه ولی نمیدونم چجوری !!


- چی؟؟!!


- هیچی! هیچی!

میگم یعنی ...

نمیدونم ، بیخیال!


- من که بهت گفتم !

زندگی همینه ، مزخرفه.

باید سعی کنی یجوری سر خودت رو گرم کنی تا یه روزی بمیری و همه چی تموم شه !


- نه مرجان! نه!

با این فکر دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن نمیمونه !

اونجوری فقط اذیت میشی ، همین !

ولی اگر سعی کنی قبولشون کنی ، آرامشت رو نمیتونن به هم بزنن !


- چی داری میگی ترنم؟! 😕

نمیفهمم !!


- ببین تا یه جایی از حرفات درسته ،

همه تو زندگیشون مشکل دارن ،

اما نباید از واقعیت فرار کرد !

اگر قبول کنی که دنیا همینه به آرامش میرسی !!


- خب که چی بشه؟؟!!


- چی چی بشه!؟


- به آرامش برسی که چی بشه!؟

راستش اصلا نمیفهمم چی میگی !!


- ها؟ خب...

یعنی چی؟ خب آرامش خوبه دیگه !


- ترنم تو باز خل شدی!!! 😕


- نه ...

خب ...


- اصلاً اگه اینجوریه ، چرا به من زنگ زدی؟

برو دردتو قبول کن ، خوب بشی دیگه!!! 😒


- خب خواستم درد‌ و دل کنم !


- تو خودتم نمیدونی چی میگی ترنم !!

به هرحال برو بهش فکر کن ،

اگر به آرامش نرسیدی ،

بیا اینجا مشروب در خدمت باشیم ! 😂



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۹
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی