رمان او را - قسمت صد و هشتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و هشتم

  • A.R.B 68
  • شنبه ۵ آبان ۹۷
  • ۱۹:۵۳

🔹#او_را.... (۱۰۸)



کسی بود که میخواست کمکم کنه. این کارو کرد و رفت...


- چه کمکی؟


- کمک کنه تا آروم بشم 


تا دوباره خودکشی نکنم ...


تا...


یه‌چیزایی رو بفهمم !


- خب؟؟


- هیچی دیگه. میگم که. این کارو کرد و رفت!


- حتماً همه این مسخره بازی‌ها رو هم اون گفته انجام بدی !!


-مسخره بازی نیست مرجان. تو که اخلاق منو میدونی. اگر یه‌ذره غیرعقلانی بود ، عمراً اگه عمل میکردم !


- اصلاً این پسره کیه؟ چیه؟ حرفش چیه؟ چی شده که فکر کردی حرفاش درسته؟


- میدونی مرجان! اون یه‌جوری بود.


خیلی حالش خوب بود...!


آرامش داشت ، با همه فرق داشت !

با اینکه معلوم بود درآمد کمی داره یه‌جوری رفتار میکرد انگار خیلی خوشبخته !!


من دوست دارم بفهممش...


دوست دارم بفهمم اون چجوری به اون حال خوب رسیده !


- خب الان فهمیدی؟!


- یه جورایی...


تقریباً با همش کنار اومدم ، به جز یه بخشش که فکرم رو بدجور مشغول کرده ... 

ولی مرجان تو این چندماه ، نسبت به قبل ، خیلی آروم شدم! هرچند بازم اونی که باید بشم نشدم !


- با چی کنار نیومدی!؟


چهار زانو رو به روش نشستم و متفکرانه نگاهش کردم


- ببین! به نظر تو اتفاقاتی که برای ما میفته ، چه دلیلی داره ؟؟


- دلیل؟ امممم...خب نمیدونم! اتفاقه دیگه! میفته!!


- نه خله! منظورم اینه که چجوری یه سری اتفاقای خاص تو زندگی من میفته و باعث یه اتفاقای دیگه میشه ...


و تو زندگی تو 


و زندگی بقیه!؟


یعنی چجوری انگار همه چی با هم هماهنگه تا یه اتفاق خاص بیفته!؟ به نظرت اینا به معنی برنامه ریزی یه نفر برای زندگی آدم نیست؟؟


- ترنم ، جون مرجان بیخیال !


تو رد دادی! میخوای منم خل کنی؟


- خیلی ذهنم درگیره که چجوری زندگی من جوری چیده شد تا به خودکشی برسم و بعد یه نفر بیاد و یه چیزای جدید بهم بگه!؟


اگر من با سعید می‌موندم ، با عرشیا ، یا اگر جور دیگه این رابطه ها تموم میشد ، شاید هیچوقت به اینجا نمیرسیدم !


- مثلا الان به کجا رسیدی تو!!؟😏


- به یه دید جدید ، حس جدید ، زندگی جدید ، فکر جدید !


و این خیلی خوبه ...


یه جورایی هیچوقت بیکار نیستم. همش حواسم هست چیکار بکنم و چیکار نکنم! همش دارم چیزای بهتری میفهمم!!



- ترنم! مغزم قولنج کرد!! بیخیال. دعا میکنم خوب شی!!


- خیلی...! منو نگاه نشستم واسه کی از حسم حرف میزنم !!


- بابا خب چرت و پرت میگی! کی حوصله این مزخرفاتو داره؟؟


مثلا الان زندگی من چشه؟؟ چرا باید تغییرش بدم...


- مرجان واقعا تو از اون زندگی راضی ای؟؟


یکم ساکت شد و سرش رو انداخت پایین


- خب آره !


تا لنگ ظهر میخوابم ، بعد بلند میشم میبینم مامانم هنوزم خوابه !


هرروز یه آرایش جدید ازش یاد میگیرم ، هرروز از قیافش میفهمم یه عمل زیبایی جدید اومده !


چندماه یه بار هم داداشم رو میبینم !


بابام رو چندسالی میشه که ندیدم .


هفته ای یه دوست پسر جدید پیدا میکنم !


چندروز یه بار یه پارتی میرم .


اگر حوصلم سر بره کلی پسر از خداشونه برم پیششون ، اگرم خونه باشم ، بطری های مشروب مامانم رو کش میرم !


چی از این بهتر؟؟؟


با صدایی که حالا با بغض مخلوط شده بود ، داد زد


- بس کن ترنم! دنبال چی میگردی؟؟


زندگی همه ی ما فقط لجنه! همین. این لجن رو هم نزن. بوش رو بیشتر از این درنیار !


تو چشماش نگاه کردم

زور میزد که مانع ریزش اشک‌هاش بشه. میدونستم که نیاز به گریه داره ، بدون هیچ حرفی بغلش کردم و اجازه دادم مثل یه بچه که وسط کلی شلوغی گم شده ، گریه کنه... 😭


انتظار داشتم بیشتر بمونه اما بعد از تموم شدن گریه هاش ، رفت .


کاش میتونستم براش کاری انجام بدم.ولی سخت بود ، چون اون برعکس من شدیداً لجباز بود و مرغش یه پا داشت !


میخواستم دوباره برم تو اتاق اما نگاهم به غذایی که خراب کرده بودم ، افتاد.


وارد آشپزخونه شدم. اولش یکم این پا و اون پا کردم اما بعد سریع دست به کار شدم ...


ظرف ها رو شستم و دوباره قابلمه رو پر از آب کردم .


بعد از اینکه آبکشش کردم ، سسی که ظهر درست کرده بودم رو باهاش مخلوط کردم و چشیدمش ☺


عالی شده بود ! 😍


با ذوق به طرف تلفن دویدم و به مامان خبر دادم که نیازی نیست امشب از رستوران غذا بگیره .


از اینکه بعد از مدت ها بوی غذا تو این خونه پیچیده بود،واقعا خوشحال بودم. مخصوصاً اینکه هنر خودم بود !


اولین بار بود که اینجوری مشتاقانه منتظر اومدن مامان و بابا بودم !


بلافاصله با ورودشون میز رو چیدم و سه تا نفس عمیق کشیدم تا ذوق کردنم خیلی هم معلوم نباشه !


با اعتماد به نفس نشستم پشت میز و با هیجان به غذا نگاه کردم !


غذاشون رو کشیدن و خیلی عادی مشغول به خوردن شدن !


هرچی به قیافشون زل زدم تا چیزی بگن ، بی فایده بود !!


داشتم ناامید میشدم که مامان انگار که چیزی از نگاهم خونده باشه ، دستپاچه رو به بابا کرد


- راستی! غذای امشب رو ترنم پخته!


با غرور لبخند زدم و بابا رو نگاه کردم...


- خب چیکار کنم؟ مثلاً خیلی کار مهمی کرده؟


با این حرفش انگار سطل آب یخ رو روم خالی کرد !

حسابی وا رفتم 😔



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۳
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی