رمان او را - قسمت هفتاد و هفتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت هفتاد و هفتم

  • A.R.B 68
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۷

🔹 #او_را ... (۷۷)



صبح با آلارم گوشی

از جا پریدم !


اینقدر سریع بیدار شدم

که تا پنج دقیقه فقط رو تخت نشسته بودم تا ببینم چی به چیه !!



یکم به مغزم فشار آوردم

برنامه امروزم ...

تا ساعت دو دانشگاه ،

و ساعت چهار یه قرار مهم !


نمیدونم چرا دلم یه جوری میشد ...!

از فکر اینکه باهام قرار گذاشته ...

انگار تو این زندگی مسخره تازه یه موضوع جالب پیدا کرده بودم !


سریع یه دوش گرفتم

بهترین اسپریم رو زدم و انداختمش تو کیفم !

دلم میخواست امروز بهترین تیپمو بزنم تا قیافه ی ترسناک دیروزم از یادش بره !


بیخیال به حراست دانشگاه ،

مشغول به آرایش شدم .

جلوی موهامو اتو کردم و مرتب فرقمو باز کردم

بقیه موهامو به سختی بافتم و انداختم پشتم !


خط چشمم رو برداشتم 

و حالت خماری به چشمام دادم

و با ریمل و رژ لب جدیدم

واقعا شبیه آهو شدم !


آهو !

با این کلمه یاد سعید میفتادم... 💔


آهی کشیدم و رفتم سراغ لباسام

بهترین مانتویی رو که داشتم برداشتم

و خلاصه محشر شدم ! 👌


تو آینه نگاه کردم

همه چی عالی بود

بجز ...


زخم یادگاری عرشیا !

دستمو گذاشتم روش ...

هنوز نتونسته بودم باهاش کنار بیام !

هرچند با وجود این زخم هم خوشگل بودم

اما ...


کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون .


طبق معمول ، خوردم به ترافیک !

تهران حتی صبح زودشم خلوت نبود ! 😒


صدای آهنگ رو دادم بالا و زیرلب باهاش همراهی کردم ...

آهنگی که پخش میشد ، شاید واسه شش سال پیش بود

اما هنوزم برام جذاب و قشنگ بود !

ریتمشو دوست داشتم ...



ساعت هشت رو گذشته بود اما هنوز تو ترافیک خیابون ولیعصر بودم !


جلوی دانشگاه ، شالمو با مقنعه عوض کردم و یکم رژ لبمو کمرنگ کردم .


سر هیچ کدوم از کلاس ها تمرکز نداشتم !

هرچی ساعت به چهار نزدیکتر میشد ، تپش قلب منم بالاتر میرفت !


حتی زنگ و پیام مرجان رو جواب ندادم .


به هرچی فکر میکردم جز درس !

خصوصا ساعت آخر که دیگه خیلی نزدیک چهار شده بود !!

سرم پایین بود و با خودکار ، یکی از برگه های کلاسورم رو خط خطی میکردم


با دستی که روی برگه گذاشته شد ، یکه ای خوردم و سرم رو بالا گرفتم !


استاد با اخم بالای سرم ایستاده بود !! 😥


- به به !

میبینم که دارید یادداشت برداری میکنید از درسا !!

ولی اونقدر غرق درس بودید که اصلا صدای منو نمی‌شنیدید !!


آب دهنمو قورت دادم و با حالت مظلومانه ای زل زدم به استاد !


کلاسور رو از دستم گرفت و با پوزخند نگاهش کرد!

- به به !

چه نکته برداری دقیقی !!

مفید و مختصر !

" اون !!! "


با رنگ پریده کلاسور رو گرفتم و سریع به برگه نگاه کردم !

خودمم نفهمیدم کِی نوشته بودم "اون" !!


صدای خنده ی بچه ها به شدت رفت روی اعصابم.

از استاد اجازه گرفتم و با وسایلم رفتم بیرون !


دوست داشتم همون لحظه خودم و استاد و همه ی کلاس رو بفرستم هوا !

خون خونمو میخورد !

با کلافگی و عصبانیت از دانشگاه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و با سرعت از اونجا دور شدم ...


بلند بلند خودمو دعوا میکردم !

"خاک تو سرت !

همینت کم بود که جلوی بچه های کلاس ، سنگ رو یخ شی !

دیگه هیچ آبرویی برات نموند !

چت شده تو؟؟

احمقققق !

 .

نکنه عاشق شدی؟

چی؟ کی؟ من؟

اونم عاشق یه آخوند؟

نه امکان نداره !

پس چته؟؟

من ...

من فقط ...

نمیدونم !

نمیدونم چمه !

ولی اون یه جوریه !

یه جوری ...

اه لعنتی ...

یه ریشوی ابله منو ...

نه گناه داره !!

.

پسر خوبیه !

نمیدونم ...

نمیفهمم چرا همش تو فکرشم !

از بس احمقی ...

تو آدم نمیشی !

هنوز زخم یار قبلیت رو صورتته !

اصلاً به تو چه !

ول کن

بسه ..."


شاید تا نیم ساعت با خودم دعوا میکردم ...


نزدیک میدون آزادی شده بودم اما هنوز ساعت سه بود !!


یک ساعت مونده بود !

یک ساعت تا اومدنش ...



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۵
  • پیـــچـ ـک
    سلام
    خیلی قشنگ بود. میشه زود به زود بذاریدش؟ ممنونم.
    هر روز تا قبل از ساعت ۱۱ شب ، ۴-۳ قسمت رمان گذاشته میشه 
    تا چند روز بعد از اربعین ، فصل اول رمان تموم میشه 
    در ضمن ارسال تمام پست ها به صورت خودکار هستش 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی