رمان او را - قسمت هفتاد و هشتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت هفتاد و هشتم

  • A.R.B 68
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷
  • ۲۲:۰۹

🔹 #او_را ... (۷۸)



شال رو دوباره سرم کردم 

و اسپری رو از کیفم درآوردم .


حواسم بود زیاد از حد استفاده نکنم که بوش آزاردهنده بشه


نمیدونم چرا

ولی ساعت خیلی آروم جلو میرفت !


احساس میکردم یک ساعت تبدیل به سه چهار ساعت شده !


تو این یک ساعت طولانی ، بارها ظاهرمو چک کردم و عکس سلفی از خودم انداختم .


بالاخره عقربه ی بزرگ ساعت ، خودشو به زور به شماره ی دوازده رسوند !


دل تو دلم نبود ... 💗

ولی خبری ازش نشد !

بعد ده دقیقه تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم

که ماشینش رو دیدم !


قلبم دیوانه وار میکوبید !

دوباره از توی آینه به خودم نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم !


اون هم پیاده شد و اومد سمتم !

مثل همیشه نبود !

اخماش تو هم بود !!

اما نگاهش حالت همیشگی خودشو حفظ کرده بود ... 😒


یه لحظه از دست خودم که اینهمه بخاطرش به خودم رسیده بودم ، حرصم گرفت !!

آخه اونکه چشماش با زمین و در و دیوار قرارداد بسته بود ،

چه میفهمید من خوشگل شدم یا زشت !! 😒


جلوی ماشین ایستاد ، رفتم پیشش ، دستش رو با باند بسته بود !!


- سلام

خوبید؟!

دستتون چی شده؟؟ 😳


دستشو برد پشتش !! 

- سلام

ممنونم. خداروشکر

چیزی نیست !


- آخه ...

خب ...

چه خوب !

منم خوبم ! 😊


زاویه ی گردنش با سینش تنگ تر شد و محکم پلک زد !


نمیفهمیدم چرا اینجوری میکنه ! 😕

از همیشه عجیب تر برخورد میکرد !!


بازم زور خودمو زدم تا بلکه یکم حرف بزنه !

- خب کجا بریم ؟ 😊


- جایی قرار نیست بریم ! بفرمایید !


و دفترچه ای که دیروز تو خونش دیده بودم رو گرفت سمتم !


متعجب نگاهش کردم و دفترچه رو گرفتم

- این ...

چیکارش کنم؟؟


- جواب سؤال‌هاتون رو پیدا کنید !


ابروهام رفت توهم !

نمیدونستم باید چی بگم و چیکار کنم !


سکوتم رو که دید ، دستی به ریشش کشید و ادامه داد

- راستش ...

من بیشتر از این نمیتونم در خدمتتون باشم.

همه چی تو این هست !

بهترین نکاتی که تا بحال بهشون رسیدم رو نوشتم 

و خوشحالم که میتونه به دردتون بخوره !


با گیجی به دفترچه و چشمایی که به زمین دوخته شده بود ، نگاه کردم !

قلبم داشت یه جوری میشد ...


- نمیفهمم ...!

یعنی قرار گذاشتید که اینو به من بدید؟؟


- اممم ... بله

و یه خواهش هم داشتم.

لطفاً ...

چطور بگم ...

لطفا دیگه رو من حساب نکنید !


نمیفهمیدم چی میگه !

فقط تند و تند پلک میزدم تا مانع ریختن این اشک های لعنتی بشم !

اما نتونستم واسه لرزش صدام ، کاری کنم !!

- میشه واضح تر بگید ؟!


نفسشو داد بیرون و با اخم به طرف خیابون نگاه کرد.

- بهتره که ...

دیگه باهم در تماس نباشیم ....

من میخواستم بهتون کمک کنم

اما فکرمیکنم ...

ببینید !

هر حرفی که بخوام بزنم ، تو این دفترچه هست !

من نمیتونم بیشتر از این ...

چطور بگم !

ببخشید ...

خداحافظ !


و سریع برگشت به ماشینش و بدون مکث رفت !!!


با ناباوری رفتنشو نگاه کردم !


احساس کردم یه چیزی تو وجودم خورد شد !!


کشون کشون برگشتم سمت ماشین و با عصبانیت دفترچه رو پرت کردم داخل ! 


باورم نمیشد چندین ساعت منتظر بودم تا اینجوری دلمو بشکنه و بره !!!


شوکه شده بودم !


سرمو گذاشتم رو فرمون و بغضی که داشت گلوم رو فشار میداد ، رها کردم !!



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۴
  • پیـــچـ ـک
    ممنونم!😄
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی