رمان او را - قسمت هشتاد و چهارم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت هشتاد و چهارم

  • A.R.B 68
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷
  • ۲۲:۲۳

🔹 #او_را ... (۸۴)



وقتی اومدم بیرون ، تعجب کردم !

سر و ته کوچه رو نگاه کردم اما خبری از ماشینش نبود !!


اونقدر فکرم درگیر بود که نمیتونستم به اینکه کجا رفته فکر کنم !


ماشین رو روشن کردم و راه افتادم

تمام طول راه با خودم درگیر بودم !


"کدوم واقعیت رو باید قبول کنم !؟

منظورش چی بود؟

یعنی چی که آدم دیندار شاده؟

بعدم چه هدفی؟

کدوم خدا؟

اون میگفت خدا رو تو اتفاقات ببین !

این میگه خدا تو رو برای خودش خلق کرده !

اینا چی دارن میگن !!

اه ...

دارم دیوونه میشم !

یعنی چی !"


بلند بلند با خودم حرف میزدم اما هرچی میگفتم ، گیج تر میشدم !

اعصابم داشت خورد میشد ! 😣


"خاک تو سرت ترنم !

فکرتو دادی دست دو تا آخوند ؟؟!

خر شدی ؟؟

 اینا خودشونم نمیدونن چی میگن

فقط میخوان مردمو دنبال خودشون بکشونن !!

اونوقت توهم پاشدی افتادی دنبالشون؟؟

میخوای دوتا ریشو مشکلتو حل کنن !!؟

بابا هیچ هدفی برای انسان نیست !

نکنه میخوای بری دنبال خدایی که وجود نداره ؟؟!😠"


تا خونه فکر کردم و غر زدم !


خیلی دیر شده بود.

با ترس و لرز وارد خونه شدم !

بابا رو یکی از کاناپه ها دراز کشیده بود.

مثل موش جلوی در ایستادم،

هیچی نداشتم که بگم !


بابا بلند شد و رفت سمت پله ها

برگشت و خیره نگاهم کرد :

- فقط اگر بفهمم پات رو کج گذاشتی ، من میدونم با تو !!

مواظب نمره های این ترمتم باش که بدجور به ادامه ی این آزاد بودنات بستگی داره !!


اخم ترسناکی رو صورتش بود !

مامان هم سرش رو تکون داد و پشت سر بابا رفت تو اتاق !


رفتم آشپزخونه ، شامم رو برداشتم و بردم بالا تو اتاقم.


اعصابم از قبل هم خوردتر شده بود !


"اینهمه گند زدی ، بس نیست؟

بفهمه افتادی دنبال آخوندا دیگه خودش اقدام به کشتنت میکنه !"😡


اینقدر عصبی و کلافه بودم که بعد از چند قاشق

قرص آرامبخشم رو خوردم و خوابیدم ...!


نزدیکای ظهر بود که بیدار شدم .

سرم درد میکرد 😣


خودم رو راضی کردم که دیگه نرم دنبالش!

با این فکر که:

"من میخواستم بدونم کجاها میره و چیکار میکنه،

که حالا فهمیدم !

پس دیگه نیازی نیست که بازم برم !"

موفق شدم که مانتوم رو از تنم دربیارم و بشینم پای درسم .


هنوز ذهنم درگیر حرفایی بود که شنیده بودم و این نمیذاشت تمرکز کنم !

فردا امتحان سختی داشتم

اما اصلا فکرم یک جا نمیموند !!

از یک طرف هم همش دلم میخواست بلند شم و برم دنبالش !

انگار عادت کرده بودم به این کار !


نگاهم به کتاب بود،

اما چشمام کلمات رو نمیدید !

نصف یکی از صفحه ها خالی بود

خودکارم رو برداشتم و سعی کردم هرچی که فکرم رو مشغول کرده رو بنویسم !


"اون جلسه ، آرامش ، پذیرش واقعیت ، عدم افسردگی ، کدوم واقعیت ؟


من ، یک انسان ، چرا؟؟ ، هدف خلقت؟؟


برای خدا ، خدا ، دیدن و پرستیدن ، کجا؟؟ ، مشکلات ، اتفاقات


"اون" ، آرامش ، دیدن خدا ، اون جلسه"


دور کلمه ی اول و آخر رو خط کشیدم.

هر دو یکی بود !!

هیچی ازش نمیفهمیدم !

کلافه شده بودم ! 😫

هوا داشت تاریک میشد ...



نفهمیدم چطور امتحان رو دادم ، اما هرچی که به ذهنم میرسید نوشتم !

اینقدر فکرم درگیر بود که حتی نفهمیدم امتحان سختی بود یا آسون !


سریع از دانشگاه خارج شدم.

ظهر شده بود !

دیگه نتونستم خودم رو راضی کنم !

ماشین رو روشن کردم و راه افتادم !


این ساعت باید سر ساختمون میشد

پس فایده نداشت برم محلشون .


با اینکه مطمئن بودم درست اومدم اما برای اطمینان بیشتر ، دو سه بار ، سر تا ته خیابون رو رفتم و برگشتم !

حتی کوچه ها رو نگاه کردم !

اما ماشینش نبود !!


"یعنی امروز نیومده سرکار؟!" 😳


با این فکر ، رفتم سمت خونش

چندبار تو محلشون دور زدم اما بازم ماشینش نبود !!


نمیدونستم کجا رفته !

حتی نمیدونستم برای چی باز اومدم دنبالش !!


سرخیابونشون پارک کردم. هرجا رفته بود ، بالاخره باید پیداش میشد !


نزدیکای تاریکی هوا رفتم طرفای مسجد

اما باز هم خبری ازش نبود !


شاید رفته بود مسافرت !

با ناامیدی برگشتم خونه .

اما این ماجرا تا یک هفته ادامه پیدا کرد !

انگار آب شده بود رفته بود تو زمین !!

هرجایی که فکرم میرسید رفتم اما نبود که نبود !!



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۴
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی