رمان او را - قسمت نود و پنجم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود و پنجم

  • A.R.B 68
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷
  • ۱۸:۳۴

🔹#او_را... (۹۵)



از کوچه که خارج شدم ، طبق عادت ، دستم رفت سمت ضبط !


اما دوباره دستم رو عقب کشیدم .


نیاز به فکر داشتم ، نمیخواستم برم تو هپروت !


بحث لذت خیلی برام جالب بود ...


" این چه دینیه که ایقدر لذت بردن براش مهمه !؟


اصلاً به دین نمیاد که تو کار لذت باشه !


اگه همه این عشق و حالا بخاطر کم بودن لذتشون ، حروم شدن ؛


چه لذتیه که از اینا بیشتره...؟ "


سروقت رسیدم خونه و رفتم تو اتاق .


« یه مدت که طرف تمایلات سطحی نری ،


تمایلات عمیقت رو پیدا میکنی و اونوقت از هرلحظه ی زندگی لذت میبری! »


این اولین کاغذی بود که به محض ورود به اتاق ، دیدمش !‌


البته من این رو برای ترک راحت تر سیگار نوشته بودم اما از هر نظر دیگه ای هم میشد بهش نگاه کرد .


خیلی عجیب بود !


انگار همه چی دست به دست هم داده بودن تا من جواب سوال هام رو بگیرم !


صدای پیامک گوشیم ، رشته ی افکارم رو پاره کرد.


" سلام ترنم جان. خوبی گلم؟


فردا میخوام برم جایی ، میای باهم بریم؟ "


زهرا بود.


خیلی مایل نبودم. از بار اول و آخری که یه دختر چادری رو سوار ماشینم کردم ، خاطره ی خوبی نداشتم !


فکرم رفت پیش سمانه. هنوزم ازش بدم میومد !


شاید منظور اون ، با حرف‌هایی که تازگیا میشنیدم فرقی نداشت ،


اما از اینکه اونجوری باهام صحبت کرده بود ، اصلا خوشم نیومد .


تو آینه به چهره ی بی آرایشم نگاه کردم !


و یادم اومد بعد اون روز از لج سمانه تا چندوقت غلیظ‌تر آرایش میکردم !


با بی میلی با پیشنهاد زهرا موافقت کردم و برای خوردن شام ، رفتم پایین.


مامان به جای بابا هم بهم سلام داد و حالم رو پرسید .


دلم براش سوخت. هرکاری که کرد نتونست جو سرد و سنگین خونه رو کمی بهتر کنه و بابا بدون کوچکترین حرفی ، آشپزخونه رو ترک کرد!


-ترنم آخه این چه کاراییه تو میکنی!؟ تا چندماه پیش که همه چی خوب بود !


چرا بابات رو با خودت سر لج انداختی!؟


- مامان جان ، من نمیتونم با قواعد بابا زندگی کنم !


بیست سال طبق خواست شما رفتار کردم ، ولی واقعا دیگه نمیخوام این مدل زندگی کردنو !


- آخه مگه چشه!؟ میخوای اینجوری به کجا برسی!؟


من و پدرت جزو بهترین استادای دانشگاه و بهترین پزشک ها هستیم ...


- شما فقط تو محل کارتون بهترینید !


یه نگاه به این خونه بندازید .


از در و دیوارش یخ میباره !


اگر این موفقیته ، من اینو نمیخوام !


من عشق میخوام ، آرامش میخوام .


من این زندگی رو نمیخوام خانوم دکتر !


قبل از اینکه مامان بخواد جوابی بده ، آشپزخونه رو ترک کرده بودم ....!


میدونستم لحن بد و بلندی صدام باعث ناراحتیش میشه.


سرم رو انداختم پایین تا دوباره نگاهم به برگه ها نیفته !


احساس شکست میکردم ...


کاری که کرده بودم با هدفی که میخواستم بهش برسم ، مغایرت داشت !


کار اشتباهی رو که دلم میخواست و یک میل سطحی بود ، انجام داده بودم و این به معنی یک مرحله عقب افتادن از پیدا کردن تمایلات عمیق بود !


با شنیدن صدای پای مامان بدون معطلی در اتاق رو باز کردم. اینقدر یکدفعه ای این کار رو انجام دادم که ایستاد و با ترس نگاهم کرد !


- من...امممم...


احساس خفگی بهم دست داده بود. گفتن کلمه ی ببخشید ، از گفتن تمام حرف ها سخت تر بنظر میرسید.



- من...معذرت میخوام! یکم تند رفتم....


مامان سکوت کرده بود و با حالتی بین دلسوزی و سرزنش نگاهم میکرد .


- قبول دارم بد صحبت کردم. اشتباه کردم.


فقط خواستم بگم تصور ما راجع به موفقیت یکی نیست !


مامان یکم بهم فرصت بدید ، من دارم سعی میکنم خودم رو از نو بسازم !!


حالت نگاهش به تعجب و تأسف تغییر رنگ داد و سرش رو تکون ملایمی داد و زیر لب زمزمه کرد :


- شب بخیر !


با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و تازه متوجه خیسی پیشونی و کف دستام شدم !!


واقعا سخت بود اینجوری زندگی کردن !


هرچند یه حس آرامش توأم با هیجان داشت و این دوست داشتنی ترش میکرد !


با اینکه غرورم رو زیرپا گذاشته بودم ، ته دلم از کاری که کرده بودم ، احساس رضایت داشتم. یه احساس رضایت عمیق ...!



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۱
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی