رمان او را - قسمت نود و هفتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود و هفتم

  • A.R.B 68
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷
  • ۲۲:۳۶

🔹#او_را... (۹۷)



شهید!!؟؟ مگه هنوزم شهید هست!؟؟


با لبخند نگاهم کرد ،


- آره عزیزم. هنوز خیلی از مادرها چشم به راه جگرگوششون هستن !


شونه‌م رو بالا انداختم و بی تفاوت رو صندلی نشستم و خودم رو با گوشیم مشغول کردم .


دوربین جلوی گوشیم رو باز کرده بودم و داشتم قیافه ی بدون آرایشم رو ارزیابی میکردم که زهرا هم اومد و کنارم نشست .


- انگار خیلی خوشت نیومد از جایی که آوردمت !


- راستشو بگم؟!

نخودی خندید و به تابوت ها ، نگاه کرد .


- خیلی وقت بود دلم هوای اینجا رو کرده بود! وقتی میام اینجا خیلی حالم خوب میشه .


- احساس نمیکنید دیگه دارید زیادی شلوغش میکنید!؟ 😒


خودشون خواستن برن دیگه! به زور که نفرستادنشون !! 😐


- آره ، خودشون رفتن. هیچوقت هم نخواستن کسی براشون مراسمی بگیره ، اما ما بهشون نیاز داریم .


یه کمی قد و قواره ی ما برای رسیدن به اون بالا ، مالاها کوچیکه! واسه همین من احساس میکنم خدا شهدا رو مثل یک نردبون گذاشته تا راحت تر بهش برسیم !


- کلافه نفسم رو بیرون دادم.


- خدا !؟


بعد یهو انگار که یه چیزی یادم اومده باشه ، سریع تو چشماش نگاه کردم !


- ببین تو چندوقته میری اون جلسه !؟


- خب خیلی وقته! چطور !؟


- من یه چیزی شنیدم که هنوز معنیش رو نفهمیدم !


خودمم که زیاد اونجا نمیام. میخوام ببینم تو ازش سر در میاری !؟


- نمیدونم. بگو ببینم چیه !


- یه همچین چیزی بود فکرکنم: خدا رو تو اتفاقات زندگیت ببین !


- اممم...آره. چندباری حاج آقا تو هیئت راجع بهش حرف زدن !


مشتاقانه تو چشم هاش نگاه کردم.


- خب!؟؟ یعنی چی این حرف!؟؟ منظورش چیه؟


- خب ببین ...


اتفاقایی که از صبح تا شب برای همه ی ما پیش میاد ، الکی که نیستن !


بالاخره یه منشاء دارن ، از یه جایی مدیریت میشن .


یکی داره اینا رو طراحی میکنه. یکی که میدونه برای من چه اتفاقی بیفته مناسبه و برای تو چه اتفاقی !


یه نفر که از همه چی خبر داره. وقتی همین رو بدونی ، میتونی وجود خدا رو تو تک تک این اتفاقا احساس کنی ...


پوزخندی زدم و تکیه دادم


- پس احتمالا از من یکی خیلی بدش میاد !!


- چرا این حرفو میزنی؟؟


- چون یکم زیادی بدبختم کرده با این طراحی‌هاش !!


- شاید همه همین فکرو داشته باشن ،


اما به تهِ ماجرا که فکرمیکنی ، میبینی همه اینا لازم بود برات اتفاق بیفته .


هر کدوم به نوعی تو زندگیت تأثیر دارن !


یه جورایی خیلی از اتفاق‌های بد ، پیشگیری خدا از اتفاق‌های بدتره !


شاید اینو دیر بفهمیم ، اما هممون یه روز میفهمیم !


بعضیاشم برای قوی کردنته! آدم باید سختی ببینه تا قوی بشه.


بعضیاشم که برمیگرده به همون ماجرای واقعیت های دنیا !


- هه! پس لازم بود اینهمه بیچارگی بکشم !!


اصلاً باشه ، قبول .


دنیا همش رنجه ، پس این لذتی که میگه ما باید بهش برسیم و ما براش خلق شدیم کجای اینهمه رنجه !!؟؟


- اینم که حاج‌آقا گفت. بعد از قبول واقعیت ها ، باید بری سراغ مدیریت تمایلاتت تا به لذت برسی !


- اوهوم. خب...فکرکنم دیشب یه چیزایی ازش تجربه کردم !


کلافه نفسم رو بیرون دادم و به پرده های سبز رنگ رو به روم خیره شدم .


- نمیدونم!! خیلی احساس گیجی میکنم.


میدونی زهرا! من به بن‌بست رسیدم.


تنها چیزی که فعلا امیدوارم کرده همین حرفاست !واسه همین میخوام بهشون عمل کنم تا ببینم چی میشه .


اگر یه روز بفهمم همه اینا دروغه ، دیگه هیچ امیدی برام نمیمونه! هیچی!!


نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.


چقدر دلم برای کسی که منو با این حرف‌ها آشنا کرده بود ، تنگ شده بود ...! 😔



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۳
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی