رمان او را - قسمت نود و هشتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود و هشتم

  • A.R.B 68
  • چهارشنبه ۲ آبان ۹۷
  • ۱۸:۲۳

🔹#او_را ... (۹۸)



چنددقیقه صحبت کردیم و بلند شدیم .


لحظه ی آخر دوباره زهرا رفت و سرش رو گذاشت رو تابوت ها. وقتی برگشت با لبخند گفت


- ولی اگر یه وقت کارت جایی گیر کرد ، برو سراغشون ! خیلی با معرفتن...خیلی!


نگاه گذرایی به سمتشون انداختم و از در بیرون رفتم .


تو پارک نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم. دلم داشت ضعف میرفت


- میگم تو گشنت نیست!؟


- آره یکم ...!


- نظرت چیه بریم رستوران ؟


با  تعجب نگاهم کرد .


- ها!؟؟ یادت رفته ماه رمضونه!؟


ابروهام رو بالا انداختم !


- چی؟؟ مگه ماه رمضونه!؟


- آره دیگه. سومین روز ماهه. نمیدونستی مگه!؟


- اممم.... نه. خب برام فرقی نداره !


یعنی روزه ای؟؟


- آره خب!


- بابا بیخیاااال تو این گرما!! پاشو بریم یچیز بخوریم!


زد زیر خنده ، با تعجب نگاهش کردم !


- ترنم چی میگی؟ مگه الکیه!؟


- اه ، آخه چرا اینقدر خودتون رو عذاب میدین!؟


نگو لذت داره که قاطی میکنما !


- نه خب...خیلی هم لذت نداره .


البته لذت سطحی نداره! بالاخره گشنه و تشنه باید بمونی چند ساعت .


ولی همین که میدونی داری از خدا فرمانبرداری میکنی ، داری از تمایلات سطحی عبور میکنی و یه فرقی با بقیه موجودات داری ، بهت مزه میده !


میدونی اصلاً به نظر من همین که خدا آدم حسابت کرده و بهت دستور داده ، لذت داره !!


- نمیتونم درک کنم چی میگی !


کلا هنوزم خیلی نمیتونم لذت سطحی و اینجور چیزا رو بفهمم !


خب لذت ، لذته دیگه .


یعنی چی اسمشو عوض کردید ، سطحی و عمیقش کردید ، یکیش تهش میرسه جهنم ، یکیش بهشت !!


- ببین !


لذت سطحی ، یعنی لذت کم !


یعنی محدود شدن به یه سری لذت زودگذر .


این اصلاً با وجود انسانی که کمال طلبه ، نمیسازه !


آدم رو سیراب نمیکنه !


انسان یه لذتی میخواد که هیچ‌وقت تموم نشه. همیشگی باشه ، بعدش پشیمونی نباشه ، احساس گناه نباشه .


ولی خیلی ها ، حتی مذهبی ها ، خودشون رو از لذات عمیق محروم میکنن .


- تو همه اینا رو تو اون جلسه شنیدی!؟


- خب یه چیزاییش رو اونجا شنیدم ، بعد خودم رفتم دنبالش و خودم بهش فکرکردم .


ببین! لذت سطحی مثل یه مسابقه ی بی پایانه.


مثل اعتیاد به یه مواد که هرروز باید دوزش رو بیشتر کنی و آخر هم راضیت نمیکنه !


ولی لذت عمیق ، یعنی یه حس خوب همیشگی !


یه حس ارزشمند که حتی حاضر میشی براش جون بدی .


بنظرم همه شهدا به این لذت رسیدن که رفتن. وگرنه کی حاضره جونشو بده!؟


نگاهم رو از زهرا برداشتم و به آسمون دوختم.


- خیلی دوست دارم بفهمم چه لذتیه !


شاید همین کنجکاویم ، شایدم اینکه این تنها امیدمه ، باعث شده که بتونم از یه سری از همین لذت های به قول شما ، سطحی ، بگذرم !!


تا دم دمای عصر با زهرا بودم و با هم صحبت کردیم ، تا جلوی مترو بردمش و ازش جدا شدم.


درکل ازش بدم نیومده بود! دخترخوبی به نظر میرسید.


قرار شد سخنرانی هر جلسه رو ضبط کنه تا اگر من نتونستم برم یا مدت کمی تونستم اونجا بمونم ، برام فایلش رو بفرسته .


چندساعت بی هدف تو خیابونا میگشتم و فکر میکردم. مغزم خیلی شلوغ پلوغ بود.


دلم واقعا برای سجاد تنگ شده بود. هنوزم نمیدونستم چرا اینقدر ناگهانی غیب شد !!


خب دیگه باهام کاری نداشت. اون منو با یه دنیای جدید آشنا کرد ، که حالم خوب بشه !


همون کاری که وظیفش بود. همون کاری که بخاطرش اومد بیمارستان ولی مجبور شد منو فراری بده ...


اما هنوز فکرم درگیرش بود !


نه قیافش به خوشگلی سعید بود ، نه هیکلش به خوبی عرشیا !


نه پولدار بود و نه یکبار بهم ابراز علاقه کرده بود !


ولی سر تا پاش پر از آرامش بود و این ، منو بهش جذب کرده بود !


اگر این حرف ها و طرز فکر تونسته بود ، اون رو به آرامش برسونه ، پس من رو هم میتونست !!



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۹
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی