رمان او را - قسمت نود و ششم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود و ششم

  • A.R.B 68
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷
  • ۲۰:۳۶

🔹#او_را... (۹۶)



بعد از مدت ها میخواستم برم بیرون. یک ساعتی با خودم درگیر بودم ...


این‌بار نمیخواستم سوار ماشین شم و برم تو جمع چادری‌ها و از اونجاهم سوار ماشین بشم و بیام خونه !


نگاهم رو نوشته ی میز آرایشم قفل شده بود و دلم سعی داشت ثابت کنه که زیبا بنظر رسیدن ، یک علاقه ی سطحی نیست !


عقلم هم این وسط غر میزد و با یادآوری رسیدن به تمایلات عمیق ، میگفت 


" تو ابزار ارضای شهوت مردا نیستی ! "


کلافه سرم رو تو دستام گرفتم و پلک‌هام رو به هم فشار دادم. از اینکه زور دلم بیشتر بود ، احساس ضعف میکردم.


تصمیم گیری واقعا برام سخت بود !


از طرفی عاشق این بودم که همه نگاه ها دنبالم باشه ، و از طرفی وسوسه ی رسیدن به اون اوج لذت ولم نمیکرد !


اگر این لذت ، پست و سطحی بود ، پس اون لذت عمیق چی بود !؟


ولی باز هم زور دلم بیشتر بود !


سرم درد گرفته بود.


زیرلب زمزمه کردم " کمکم کن! " و بدون مکث از اتاق بیرون دویدم !!


نمیدونستم از چه کسی کمک خواستم ، ولی برای جلوگیری از دوباره وسوسه شدن ، حتی پشتم رو نگاه هم نکردم و با سرعت از خونه خارج شدم !


ساعت سه ، تو خیابون خیام ، رو به روی پارک شهر ، با زهرا قرار داشتم .


با اینکه سر ساعت رسیدم اما پیدا بود چنددقیقه ای هست که منتظرمه !


یه تیپ خیلی ساده ، در عین حال شیک و مرتب به نظر میرسید .


با ناامیدی به آینه نگاه کردم. صورتم بدون آرایش هم زیبا بود اما اون جلب توجه همیشگی رو نداشت.


هرچند از اینکه نگاه ها روم خیره نمیشدن زورم میگرفت ، اما از طرفی هم احساس راحتی میکردم .


احساس اینکه به هیچکس تعلق ندارم و نیاز نیست حسرت بخورم که ای کاش امروز فلان جور آرایش میکردم !


زهرا سوار ماشین شد و با مهربونی شروع به احوال پرسی کرد !


و از زیر چادرش یه شاخه رز قرمز بیرون آورد !


- این تقدیم به شما .


ببخشید که کمه! فقط خواستم برای بار اول دست خالی نباشم و به نشونه ی محبت یه چیزی برات بیارم .


ذوق زده گل رو از دستش گرفتم .


- وای عزیزمممم! ممنونم...چرا زحمت کشیدی!؟


با اینکه فقط یه شاخه گل بود اما واقعاً خوشحال شدم. اصلا فکرش رو نمیکردم چادری‌ها ماروهم قاطی آدما حساب کنن !!


بعد از خوش و بش و احوال پرسی ، با لبخند نگاهش کردم


- خب؟ الان باید کجا برم؟


-‌ برو بهشت !


- چی!!؟؟


- خیابون بهشت رو میگم. همین خیابون بعد از پارک !


- آهان. ببخشید حواسم نبود !


چند متر جلوتر پیچیدم تو خیابون بهشت و به درخواست زهرا وارد کوچه ی معراج شدم !


- خب همین وسطای کوچه نگه دار ترنم جان. همینجاست !


- اینجا؟؟ چقدر نزدیک بود! حالا اینجا کجا هست!؟


- آره ، گفتم یه جای نزدیک قرار بذاریم که راهت دور نشه! بیا بریم خودت میفهمی!


انتهای کوچه وارد یک حیاط بزرگ شدیم ، دیوار ها پر از بنر بود .


با دیدن بنرها لب و لوچم آویزون شد. باید حدس میزدم جای جالبی قرار نیست بریم !!


جلوی یه راهرو کفش هامون رو درمیاوردیم که زهرا لبخند زد .


- هیچ کفشی اینجا نیست. انگار خودم و خودتیم فقط !


- اینجا کجاست زهرا ؟


- عجله نکن. بیا میفهمی !


پرده ای که جلوی در آویزون بود رو کنار زدیم و وارد شدیم. یه سالن تقریبا بزرگ که وسطش خیلی خوشگل بود !


نور سبز و قرمز به جایگاهی که با منبت کاری تزئین شده بود میتابید .


و چندتا تابوت اونجا بود ...!


محو اون صحنه شده بودم. خیلی قشنگ بود!!!


زهرا دستم رو ول کرد و رفت سمتشون ، چنددقیقه سرش رو گذاشته بود رو یکی از تابوت ها و صدایی ازش درنمیومد .


بعد از چنددقیقه سرش رو برداشت و با لبخند و صورتی که خیس شده بود نگاهم کرد !


- چرا هنوز اونجا وایسادی؟ بیا جلو. اینجا خیلی خوبه...مثل هزارتا قرص آرامبخش عمل میکنه !


با اینکه هنوز نمیدونستم چی به چیه ، اما حرفش رو قبول داشتم! واقعا احساس آرامش میکردم .


جلوتر رفتم و درحالیکه نگاهم هنوز به اون صحنه ی قشنگ بود ، گفتم


- نمیگی اینجا کجاست؟؟


- اینجا معراجه. معراج شهدا !



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۱
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی