رمان او را - قسمت نود و سوم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود و سوم

  • A.R.B 68
  • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۶

🔹 #او_را.... (۹۳)



حرف‌هاش دلم رو یه‌جوری میکرد ولی نمیفهمیدم یعنی چی !!


منظورش از لذت عمیق و بزرگ چی بود؟؟


نماز و روزه و اینجور چیزا حتما !!؟


غرق تو فکر و نوشتن بودم که با صدای زنگ در از جا پریدم !


با تعجب پله ها رو پایین رفتم و آیفون رو نگاه کردم. مرجان بود !


با کلی هله هوله ، اومده بود ببینه حالم خوب شده یا نه.


- دیشب واقعاً حالت بد بودا! داشتی چرت و پرت میگفتی!!


- چرا؟!


زد زیر خنده.


- همون حرفایی که میزدی دیگه! آرامش و رنج و...


- چرت و پرت نبود مرجان. ببین من تازگیا دارم یه چیزایی میفهمم .


خودمم نمیدونم دقیق چی به چیه ، اما هرچی که هست حرفای خوبیه !


آرومم میکنه !


- چه خوب! از کجا اومدن این حرفا؟ از کی شنیدی؟


- خب اونش مهم نیست! مهم اینه احساس میکنم همون چیزیه که دنبالش بودم !


- اوهوم ... به هرحال باید با یه چیز سرگرم بشی دیگه !


راستی آخر این هفته فرهاد یه مهمونی داره ، عااااااالی! حیفه از دست بره ، بیا باهم بریم .


- فرهاد؟!! فرهاد کیه؟


- ترنم!؟؟ دارم ازت ناامید میشما! اون روز داشتم برای دیوار تعریف میکردم پس؟!


- آهان! ببخشید اینقدر زیادن آدم یادش میره خب !


- خب حالا! میای؟؟


- نه بابا! کجا بیام؟


- خوش میگذره دیوونه! یه نگاه به قیافت بنداز !


بیا بریم یکم سرحال بشی. خوش میگذره ها !


- قیافم چشه مگه؟ اتفاقاً تازگیا خیلی بهترم !


- کلاً مشکوک میزنی تو تازگی !


آسه میری ، آسه میای. ما رو هم که غریبه میدونی !


بلند شدم و رفتم طرفش.


- عهههه! این چه حرفیه دیوونه؟! مگه من عزیزتر از توهم دارم!؟


کم کم داشت دیرم میشد. دستای مرجان رو کشیدم و رفتیم اتاق .


چشم هاش از تعجب گرد شده بود !


- اینا چیه چسبوندی در و دیوار !!؟؟


- چیزای خوب! بیخیال !


منم میخوام برم جایی. صبرکن حاضر شم،تورو هم برسونم .


- کجا میخوای بری!؟


- جای خاصی نمیرم. حالا شاید یه روز همه چی رو برات تعریف کردم !


با دیدن لباسایی که پوشیدم میخواست شاخ دربیاره !


- اییییینا چیهههه؟ دیوونه مگه لباس نداری تو!؟


- چرا. ولی برای جایی که میخوام برم ، همینا خوبه!


- وای ترنم داری منو دیوونه میکنی! میشه کلا بگی قضیه چیه !؟


رفتم سمت میز آرایشم اما با دیدن برگه ی «لذت سطحی» روی آینه ، نفس عمیقی کشیدم و با لبخند مرجان رو نگاه کردم !


- دارم یه زندگی جدید میسازم. همین! پاشو بریم .


بازم دست مرجان رو که با چشم و دهن گرد من رو نگاه میکرد ، کشیدم و رفتیم بیرون !



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۶۸
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی