رمان او را - قسمت نود و دوم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت نود و دوم

  • A.R.B 68
  • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷
  • ۱۷:۲۸

🔹 #او_را... (۹۲)



صبح با صدای آلارم گوشی با نارضایتی چشم هام رو باز کردم. هشدار رو قطع کردم و دوباره روی تخت افتادم !


اما نوشته ی روی دیوار جلوی تخت ، نظرم رو جلب کرد !


« برای رسیدن به لذت عمیق،باید از لذت های سطحیت بگذری! »


یادم اومد شب قبل ، تمام جملاتی که ذهنم رو درگیر کرده بودن ، رو کاغذ نوشته بودم و به در و دیوارهای اتاق چسبونده بودم!!


خمیازه کشیدم و با لب و لوچه ی آویزون ، کاغذ رو نگاه کردم .


" حالا حتما باید تو رو اینجا میچسبوندم!؟


یادم باشه حتما جات رو عوض کنم!! "


کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بیرون اومدم .


ساعت هفت صبح ، برای من که دیگه اون دختر پرتلاش و درس خون قبل نبودم ، زیادی زود بود!!


رفتم تو تراس ، از خنکای دم صبح بدنم لرز کوچیکی گرفت. دست هام رو باز کردم و هوای دلچسب صبحگاهی رو به ریه هام هدایت کردم .


درخت های توی حیاط ، اگر یکم دیگه تلاش میکردن،قدشون به اتاقم میرسید. آلوهای زرد و قرمزی که از شاخه هاشون آویزون شده بودن ، بهم چشمک میزدن .


نمیدونم چرا ولی احساس میکردم سال هاست که این منظره رو ندیدم !!


با ذوق خودم رو به حیاط رسوندم و مشغول دویدن بین درخت ها و چیدن میوه ها شدم .


- انگار از گندهایی که زدی خیلی هم ناراحت نیستی!!


از ترس میوه ها رو انداختم و به طرف صدا چرخیدم .


- سلام بابا ، صبح بخیر !


سرتا پام رو نگاهی کرد و سرش رو تکون داد .


- فکرنمیکردم حالا حالاها روت بشه از اتاقت بیرون بیای! ولی انگار نه تنها خجالت نکشیدی ، بلکه اصلاً ناراحت هم نشدی !!


تاحالا کسی رو ندیده بودم که به خوبی بابا بتونه زخم زبون بزنه! سرم رو انداختم پایین و سکوت کردم !


- هیچوقت فکرنمیکردم دختر من یه روزی اینهمه درسش ضعیف بشه !


خودکشی کنه ،


یه همچین زخمی رو صورتش باشه ،


از بیمارستان فرار کنه و دوشب غیبش بزنه


و من علت هیچکدوم از این کاراش رو نفهمم !!


گلوم از شدت بغضی که فشارش میداد ، درد گرفته بود.با رفتن بابا یه قطره اشک از لابه لای مژه هام به زمین ریخت ...!


سرم رو بلند کردم و لبام رو به هم فشار دادم .


لبه ی استخر نشستم و پاهام رو انداختم توش تا شاید یکم از حرارت درونم کم بشه!


تمام حال خوبم به همین سرعت ، خراب شده بود ...


پشیمون از سحرخیزیم ، به تماشای مسابقه ی دوی اشک‌هام نشسته بودم !


و زیرلب با خودم زمزمه میکردم :


" من بالاخره همه چیزو درست میکنم !


بالاخره میفهمم چجوری میتونم یه زندگی خوب برای خودم بسازم !


اینجوری نمیمونه بابا !


اینجوری نمیمونه...! "


مامان هم چنددقیقه بعد از خونه خارج شد .


به طرف درخت ها نگاه کردم .


باد ملایمی شاخه هاشون رو تکون میداد و برگ ها رو به رقص درمیاورد .


نگاهم از کنار درخت ها به اتاقم افتاد.


آموخته هام به کمکم اومدن


" الان دوتا راه داری !


یا زانوی غم بغل بگیری و گریه کنی و دپرس بمونی !


یا قبول کنی که اخلاق بابای تو اینه و بلندشی میوه ها رو از زمین جمع کنی و بری تو ،


بقیه دفترچه رو بخونی ، میوه های خوشمزه رو بخوری ، یه دوش بگیری و شب بری اون جلسه!! "


با لبخند ، اشکام رو پاک کردم و بدون مکث دویدم طرف میوه ها...!


یک ساعت بود که روی یک جمله قفل کرده بودم و هیچ‌جوره منظورش رو نمیفهمیدم .


« هرکس تو این دنیا ، از خدا بیشتر لذت ببره و از دنیا سود بیشتری ببره ،


خدا بیشتر بهش پاداش میده! »


هرچیزی که تو این دفتر نوشته شده بود،در نهایت به خدا ختم میشد .


اما خدایی که اینجا نوشته بود ، با خدایی که راجع بهش شنیده بودم خیلی فرق داشت !


تا جایی که فکر کردم داره راجع به یه خدای جدید صحبت میکنه !!


حالا هم واقعا متوجه این جمله نمیشدم .


خدایی که همه چیز رو حروم کرده و هر جا که حرف از خوشی میشه ، آتیش جهنمش رو به رخ آدم میکشه ، اصلاً با این جمله ، جور در نمیومد!!


بعد از یک ساعت تلاش ، با ناامیدی رفتم صفحه ی بعد دفترچه .


« خدا بدش میاد تو کم لذت ببری !


واسه همین لذت های سطحی رو برات ممنوع کرده و گفته اگر بری طرفشون ،


میندازمت تو آتیش !


خب خدا تو رو برای لذت های خیلی بزرگ آفریده .


اما اگر خودت رو محدود به تمایلات سطحی و بی ارزش کردی ، یعنی لیاقت نداری لذت های بزرگ و در انتها بهشت رو بچشی !


پس همون بهتر که بندازدت تو جهنم!! »



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۲
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی