رمان او را - قسمت صد و پنجم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و پنجم

  • A.R.B 68
  • جمعه ۴ آبان ۹۷
  • ۲۰:۰۴

🔹#او_را.... (۱۰۵)



یکی دیگشون گفت


- آره عالیه. منم یه پیشنهاد دارم. میتونیم روزهای جلسات ورودی های جدید رو از بچه های قدیمی جدا کنیم. اینجوری قدم به قدم میرن بالا.


دختری که کنار من نشسته بود با صدای نازک و قشنگی گفت


- نه به نظر من باهم باشن بهتره. بچه های قدیمی روشون تاثیر میذارن برای رشد بهتر.


نظرات مخالف و موافق پشت سر هم گفته میشد. من که چیزی از ماجرا نمیدونستم و مثل خنگ ها سرم رو بینشون میچرخوندم ، خودم رو مشغول محیط اطراف کردم .


بلند شدم تا دور سالن یه چرخی بزنم. البته جذابی اون محیط ، من رو به این کار وادار میکرد.


هرچهار طرف سالن ، با گلدون های کوچیک و خوشگل دیواری تزئین و فاصله ی بین اونها هم با تورهای رنگی اکلیلی پر شده بود. روی دو تا از دیوارها ، پوسترهای جالبی کار شده بود که روی هر کدوم چندتا متن نوشته شده بود. خیلی حوصله ی خوندن متن ها رو نداشتم !


یه گوشه از سالن خیلی خوشگل به نظر میرسید. رفتم جلو.


یه در نیمه باز چوبی بود که از پشتش نورسبزی بیرون میومد و شاخه های بلند گل نرگس از میون در بیرون زده بود !


روبه روش یه حوض کوچیک آبی با فواره ی کوچیکی گذاشته شده بود و صدای قشنگ شر شر آبش ، گوشم رو ناز میکرد .


یه بنر با طراحی دلنشینی کنار در بود ، که بالاش نوشته شده بود " هل مِن ناصر ینصرنی؟ "


زیر این جمله نوشته ی دیگه ای بود " خودم یاریت ام میکنم آقا ! "


و زیرش پر بود از امضا !


رد پاهای مقوایی که از چندمتر قبل از در ، روی زمین چسبونده شده بود ، نظرم رو جلب کرد.

رد پاهایی که روی هر کدوم یه کلمه نوشته شده بود مثل دروغ ، غیبت ، تهمت ، غرور ، خودبزرگ بینی ، خودخواهی ، رابطه ی نامشروع ، بدحجابی و... که برای رد شدن از اون قسمت و جلو رفتن ، ناچار بودم روشون پا بذارم !


گیج شده بودم! باید از همه ی اینها میگذشتم تا به اون در قشنگ و فضای رویایی و اون بنر میرسیدم...


چنددقیقه ای ماتم برده بود که با صدای زهرا به خودم اومدم !


- چیشده آبجی ما محو عهدنامه شده؟؟


با تعجب نگاهش کردم !


- عهدنامه؟! 😳


- لبیک به یاری امام زمان رو میگم !


- امام زمان؟! 😶


- وا! ترنم خوبی؟! امام زمان دیگه! حضرت مهدی!


- میدونم. اینقدرا هم خنگ نیستم ! 😐


- خب خداروشکر .


- ولی نمیفهمم این کارا یعنی چی !


زهرا نیم نگاهی به من کرد و روش رو به طرف در چرخوند .


- به قول آقا ، انتظار سکون نیست ؛ انتظار رها کردن و نشستن برای این که کار به خودی خود صورت بگیرد نیست. انتظار حرکت است...!


گیج نگاهش کردم! متوجه منظورش نمیشدم.


- اونوقت الان شما میخواید چه حرکتی بکنید مثلا؟


- خب هرکسی در حد و اندازه ی خودش کار انجام میده. ما هم تو این تشکیلات ، هر کدوممون یه گوشه ی کار رو دست گرفتیم !


گیج تر از قبل ، شونه هام رو بالا انداختم .


- راستش رو بخوای من نفهمیدم اینجا شما دارید چیکار میکنید ! 😐


با لبخند به جمعیت نگاه کرد .


- ما اینجا استعدادهامون رو میریزیم وسط و هر کدوممون هر کاری که بتونیم انجام میدیم.

مثلا اون گروه برای فضاسازی هستن ، اون گروه برای کارهای رسانه ای و کلیپ و پادکست و پوستر ، اون گروه تبلیغ و جذب رو بعهده دارن ، گروه ما کارهای فرهنگی و برنامه ریزی رو به عهده داره و بقیه گروه ها هم هرکدوم مسئولیتی دارن !


- جالبه! اونوقت برای چی؟ که چی بشه؟


دوباره به طرف بنری که بهش میگفت عهدنامه نگاه کرد .


- برای ظهور! برای امام زمان!


نفس عمیقی کشیدم و گفتم


- یعنی شما باور دارید که میاد؟! و منتظرشید؟! 😒


- تو باور نداری؟


- نمیدونم! اگرم بیاد تنها کارش با من ، زدن گردنمه!


زهرا با چشم های گرد نگاهم کرد


- وای نگو تو رو خدا! دل آقا با این حرف ها میشکنه

آقا خیلی ماها رو دوست دارن...


پوزخندی زدم ! 


- مگه دروغ میگم؟ 😏


- ایشون برای نجات دنیا میان. کسایی هم که گردن زده میشن کسایی هستن که یه عمره دارن وحشی گری میکنن و حقشونه که وجود نحسشون از زمین پاک شه .


سرم رو تکون دادم و به اون در و گل های خوشگل نگاه کردم .


- نمیدونم...در کل چیز زیادی در این مورد نمیدونم .

ولی عجیبه کسی اینهمه عمر کرده باشه و هنوز زنده باشه !


زهرا لبخندی زد و با مهربونی نگاهم کرد


- کافیه خدا بخواد. اونوقت دیگه چیزی نشد نداره!



به طرف جمعیتی که حالا جلسشون تموم شده بود و مشغول بگو و بخند بودن برگشتیم.


جدیت چنددقیقه پیششون تو جلسه و شوخی های الانشون ؛ تیپ سنگین باحجاب و تو سر و کله زدن هاشون ؛ بغض هاشون وقتی راجع به صاحب جلسشون حرف میزدن و از خنده غش کردن هاشون موقع شوخی ، تضادهای جالبی ساخته بود که باعث میشد به جمعشون حسودی کنم !


چنددقیقه بیشتر نگذشته بود که دیدم منم قاطی همون جمع شدم و بعد از مدت ها دارم از ته دل میخندم ...!


بعد از حدود دو سه ساعت ، در حالیکه چندتا دوست جدید پیدا کرده بودم و دلم نمیومد ازشون دل بکنم ، به همراه زهرا از اونجا خارج شدیم. اینقدر شارژ شده بودم که یادم رفت با چه حالی اومده بودم !



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۸۱
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی