رمان او را - قسمت صد و هفتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و هفتم

  • A.R.B 68
  • شنبه ۵ آبان ۹۷
  • ۱۷:۴۰

🔹#او_را.... (۱۰۷)



"هدف"

به هدفی فکر کردم که چند وقتی بود داشتم برای رسیدن بهش تلاش میکردم. به آرامشی که کم کم داشت خودش رو بهم نشون میداد و به استعدادهایی که تازگی متوجه داشتنشون شده بودم !


به اینکه حداقل مثل قبلاً الکی دور خودم نمیپیچم و با چشم بازتری زندگی میکنم .


به اینکه کم کم داره باورم میشه انسانم و قرار نیست هرطور که دلم میخواد زندگی کنم و انتظار موفقیت هم داشته باشم!


هرچند که گاهی یادم میرفت و تو عمل ، خراب میکردم .


و هرچند که هنوزم اون چیزی که باید میشدم ، نشده بودم !


اون شب دوباره دفترچه ای که از فهمیده های جدیدم پر کرده بودم رو ورق زدم و کتابی رو هم که در حال مطالعش بودم ، به اتمام رسوندم .


صبح ، راحت تر از روزهای قبل با صدای ساعتی که تازه خریده بودم ، چشم هام رو باز کردم .


دوشی گرفتم و مشغول نظافت اتاقم شدم .


قرار بود مرجان برای ناهار بیاد پیشم .


روز قبل که شهناز خانوم برای نظافت اومده بود ، ازش خواسته بودم پختن ماکارونی رو بهم یاد بده .


بعد از ریختن ماکارونی ها تو آب جوش رفتم تو اتاق تا یکم خودم رو مرتب کنم .


بعد از مدت ها آرایش ملایمی کردم و برگشتم آشپزخونه. و با ذوق فراوون غذا رو آبکش کردم!


بار اولی بود که دست به چنین کاری میزدم !


داشتم به کدبانویی و هنرمندی خودم میبالیدم که زنگ خونه به صدا دراومد .


با یه ژست خاص و کمی قیافه به استقبال مرجان رفتم !


- سلااااام عزیزممممم ☺


اووووو! نگاش کن! چه عجب ما بعد مدت ها دوباره آرایش کردن ترنم خانوم رو دیدیم!! چه خوشششگل شدی!


- سلام خوش اومدیییی...


بعدشم من همیشه خوشگلم! 😏


- آهان! بله!!


- نه تنها خوشگلم ، بلکه کلی هم هنرمندم ! 😎

چنان ناهاری برات پختم که انگشتاتم باهاش میخوری !


- بابا هنرمنددددد....!!


بعد صداش رو پایین آورد و یه جوری که مثلا من نشنوم دستاش رو گرفت رو به آسمون


- خدایا غلط کردم. اگه من زنده از این در برم بیرون قول میدم آدم شم ! 😰


با آرنج زدم تو شکمش


- دلتم بخواد دستپخت منو بخوری! از سرتم زیادیه!!


با کلی تعریف از غذا کشوندمش تو آشپزخونه و غذا رو کشیدم ، اما خودمم مثل ماکارونی ها وا رفتم !!


با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم زل زد !


- این بود هنرت !!؟؟ 😐


حتما یه ساعت گذاشتی ماکارونی ها تو آب بجوشن !!


- وای مرجان!! مگه چنددقیقه باید میجوشیدن؟؟ 😳


- خسسسسته نباشی هنرمند!! 😑

برو ، برو اونور بذار دوتا نیمرو بپزم ، معدم داره خودشو میکشه !


مرجان دو تا تخم مرغ رو نیمرو کرد و به زور من رو کنار خودش نگه داشت تا طرز پختش رو بهم نشون بده !!


- عیب نداره. نمیخواد گریه کنی! به کسی نمیگم جای ماکارونی آش پخته بودی!


زدم تو سرش


- که گریه کنم؟


بعدم با اعتماد به نفس کامل دستم رو زدم به کمرم و ادامه دادم


- بالاخره اتفاقه! پیش میاد!


مرجان با پوزخند سر تا پام رو نگاه کرد و ماهیتابه رو گذاشت روی میز .


بعد از خوردن غذا رفتیم تو حیاط و زیر درخت ها ، نشستیم روی چمن .


- ولی جدی میگم. خیلی خوشگل شدی! دلم برای این قیافت تنگ شده بود !!


- منم جدی میگم. من همیشه خوشگلم ولی در کل ، مرسی !


- ترنم نمیخوای این لوس بازی‌هارو تموم کنی؟؟ یعنی چی این کارات آخه!؟؟ 😒


- مرجان تو وقتی میخوای هیکلتو قشنگ کنی ، تموم سختی‌های ورزش و رژیم و همه رو تحمل میکنی. منم میخوام زندگیم رو قشنگ کنم ، پس می ارزه سختیاش رو تحمل کنم !


دهنش رو کج کرد و ادام رو درآورد 😐


- مسخره بازی در نیار مرجان! خودتم میدونی. من دو راه بیشتر ندارم. یا زندگیم رو تموم کنم ، یا زندگیم رو عوض کنم !


نگاهش رو به چمن ها دوخت و مشغول بازی با اونها شد .


- باشه ، عوض کن. ولی نه با این لوس بازیا!! اصلاً تو خیلی بد شدی!! نه بهم میگی کجا میری ، نه میگی چیکار میکنی 😔


به طرز مشکوکی تو چشمام زل زد:


- اصلاً تو که عشق سیگار و مشروب بودی ، چجوری ترک کردی؟؟


نکنه رفتی کمپ!؟ نکنه این چرندیات رو اونجا بهت یاد دادن!؟


با تعجب نگاهش کردم و یهو زدم زیر خنده .


- دیوونه!! مگه من معتادم!؟


با حالت قهر روش رو برگردوند و اخماش رفت تو هم. رفتم جلوتر و بغلش کردم.


-آخه خل و چل! من چی دارم از تو قایم کنم!؟ فقط میخواستم مطمئن شم راهی که میرم درسته یا نه،بعد دربارش حرف بزنم!


- اولاً خیلی چیزا قایم کردی ، بعدم خب حالا اگه مطمئن شدی ، بگو ببینم چی به چیه .


دستم رو زدم به کمرم و طلبکارانه نگاهش کردم


- چیو قایم کردم؟؟ 😒


اونم مثل من گارد گرفت و ابروهاش رو بیشتر به هم گره زد


- اون دوشب کجا بودی؟ الان کجا میری که به من نمیگی؟ 😒


- اگر همه دردت اون دو‌شبه ، باشه. خونه یه پسره بودم ... 


چشماش از تعجب گرد شد 😳


- پسر!!؟؟ کی؟؟


- آره. نمیدونم. نمیدونم کی بود و از کجا اومد و کجا رفت! اما اومد ، یه چیزایی گفت و غیب شد...


سعی داشتم بغض گلوم رو پنهان کنم 😔


- دیگه هم ندیدمش 😞



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۳
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی