رمان او را - قسمت صد و سوم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و سوم

  • A.R.B 68
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷
  • ۲۲:۰۸

🔹#او_را.... (۱۰۳)



برای حاضر شدن ، به اتاق زهرا برگشتیم .


آماده شدم و رو تختش نشستم و حاضر شدنش رو نگاه میکردم و خوشگلی لباس های خونگیش رو با سادگی لباس های بیرونش مقایسه میکردم.

هرچند که در عین سادگی ، خیلی تمیز و شیک و مرتب بود...


از مامانش خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم. زهرا بدون توجه به ماشین هردومون که توی پارکینگ بودن ، به طرف در رفت.


- عه! کجا میری؟؟ ماشینا تو پارکینگنا! 😳


دستم رو گرفت واز در بیرون برد.


- میدونم. مگه قراره آدم همه جا با ماشین بره؟


با تعجب ، سرجام میخ شدم و غر زدم :


- وا! میخوای پیاده بری؟ 😕


دوباره دستم رو گرفت و کشید


- مگه من گفتم پیاده بریم؟ 😒


چشم هام گرد شد و صدام از حد معمول بلندتر ...


- مترو؟؟؟ وای زهرا بیخیال! 😩

من اصلاً عادت به اینجور کارا ندارم. 



مصمم رو به روم ایستاد و یه ابروش رو انداخت بالا !


- تنبل خانوم! بیا بریم. مگه باید عادت داشته باشی؟ 😒


- زهرا جون ترنم ول کن! این یکی رو دیگه نمیتونم. بیا عین آدم سوار ماشین بشیم بریم ...


- ترنم به جون خودت من از تو تنبل تر و راحت طلب ترم. ولی تا این تنبلی رو کنار نذارم بیخیال نمیشم. بیا بریم تا منم بیشتر از این وسوسه نشدم .


دستم رو گرفت و من رو که هنوز در حال غر زدن بودم ، کشون کشون به دنبال خودش برد!


از شلوغی مترو طاقتم تموم شده بود و دلم میخواست بشینم و گریه کنم. ولی حتی جایی برای نشستن هم نبود ! 😐


- آخه من از دست تو چیکارکنم؟ عجب غلطی کردم با تو دوست شدما ! 😑


- هیسسس...دلتم بخواد! وایسا غر نزن ! 😊


تن صدام رو پایین آوردم و تو چشماش که ده سانت بیشتر از چشمای خودم فاصله نداشت زل زدم


- غر نزنم؟؟ زهرااااا...غر نزنم؟؟ کلَت تو حلق منه! بعد میگی غر نزن؟! 😣


لبخند دلنشینی رو لب هاش ظاهرشد .


- اولشه! درست میشی...منم اوایلش همین احساسو داشتم. کلی از خودم فحش خوردم تا تونستم!☺



چشمام رو ریز کردم و با حرص نفسم رو بیرون دادم .

صدای دست فروشی که از وسط اون جمعیت چمدون بزرگش رو میکشید و گوشاش سعی میکرد بد و بیراه مردم رو نشنیده بگیره ، حتی از لبخند زهرا هم برام زجرآورتر بود ! 😒



نگاهم رو تو واگن چرخوندم. به جز زهرا و یه پیرزن ، هیچکس چادری نبود !


هرکسی با تیپ و قیافش سعی داشت بهتر از بغل دستیش به نظر بیاد. این رو از نگاه های چپ چپشون به همدیگه یا سلفی های چند دقیقه یه بار و بررسی تمیزی زیرچشمشون تو آینه میشد فهمید ! 



ناخودآگاه دستی به بافت موهام کشیدم و از تو آینه به صورتی که حالا چندوقتی میشد سعی میکرد رو پای زیبایی خودش وایسه و به لوازم آرایش متوسل نشه ، نگاه کردم .


دلم میخواست لوازم آرایشم پیشم بود تا به همشون ثابت کنم هیچکدوم نمیتونن حتی به گرد پام برسن! و با این فکر شدیداً حرصم گرفت...


اعصابم خیلی خورد شده بود. نگاهم رو صورت هاشون میچرخید و خودم رو واسه ظاهری که برای خودم درست کرده بودم ، سرزنش میکردم 😞


تو اون لحظه اصلاً دلم نمیخواست یاد آموخته ها و هدف جدیدم بیفتم. فقط دلم میخواست منم مثل بقیه تو این دور رقابتی شرکت کنم و دست همه رو از پشت ببندم !



تو همین فکرا بودم که زهرا دستم رو گرفت و به سمت در کشید. از مترو که پیاده شدم با غرغر رفتم یه گوشه ی خلوت و مشغول مرتب کردن شالم شدم . زهرا با لبخند ملایمی ، نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت ...



" محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۷
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی