رمان او را - قسمت صد و بیست و چهارم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و بیست و چهارم

  • A.R.B 68
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۱۷:۴۹

🔹#او_را... (۱۲۴)



- فکر نمیکنی این ظلمه؟!


- اگر جز این باشه، ظلمه!


اگر انسان رو بذاره به حال خودش و تو رسیدن به هدف کمکش نکنه، ظلمه!


نگاهم رو به آسمون دوختم.


- ولی من از وجود "اون"، به آرامش و خدا رسیدم!


- نمیدونم. شاید اشتباه کردی!


شایدم وسیله بوده تا تو اینا رو بهتر بفهمی.

ولی خواست خدا نبوده که بیشتر از این جلو برید!


- یعنی خودش میخواسته؟


- شاید! شایدم خواست خدا رو به خواست خودش ترجیح میداده!


- پس ازدواج چی؟


- اون که خواست خداست. اونم توش عشق به غیر خداست!

اونم امتحانه!

اون عشقیه که به دستور خداست.


اینجا خدا میگه حق نداری عشق بازی کنی ؛ اونجا میگه حق نداری عشق بازی نکنی!!!

بالاخره هر لحظه یه دستوری برای رشدت میده دیگه!


بلند شدم و چند قدم راه رفتم. پس قرار نبود پازل زندگی من با سجاد تکمیل شه!؟


گذشتن از مرجان، برام آسون تر بود تا گذشتن از سجاد...


- ترنم؟


برگشتم و به چهره ی خندون زهرا نگاه کردم.


- تازه داری بنده میشی!

خدا هم میخواد راه و رسم بندگی بهت یاد بده دیگه!

مردش هستی؟!


به آسمون چشم دوختم. احساس میکردم آبی تر از همیشه شده.

آروم سرم رو تکون دادم.

زهرا مهربون تر لبخند زد.


- سخته ها! مطمئنی مردشی؟


نگاهش کردم.


- یه جمله بود که میگفت اشک خدا رو پشت پرده ی رنج هات ببین!


میدونم که ناراحت میشه از ناراحتیم! ولی به هر حال باید محکمم کنه.

میخوام خودم رو بسپرم به دستش...


میدونی زهرا !

من اهل این چیزا نبودم !

اون وقتی هم که اومدم، برای به اینجا رسیدن نیومدم !

اومدم یکم آروم شم و خودم رو پیدا کنم که پابندش شدم !


شاید هیچکس مثل من نفهمه الان حتی تو اوج سختی هام چه آرامشی دارم !


میخوام بمونم .

میخوام به پای این عشق بمونم .

سخته !

میخوام ثابت کنم که قدر مهربونی هاش رو میدونم و حتی با این رنج ها ، بیشتر بدهکارش میشم ...

من از دیشب لحظه های سختی رو گذروندم اما تو همین چند ساعت سختی ، به اندازه ی سال ها بزرگ شدم! می‌مونم. میخوام بزرگم کنه...


زهرا بلند شد و آروم اومد طرفم و دست هام رو گرفت.


- بندگیت مبارک! ☺️


ناهار رو مهمون زهرا بودیم و بعد به سمت حسینیه راه افتادیم.

برای مراسمی قرار بود دکور رو عوض کنن و دوباره دورهم جمع شده بودن.


با دیدنشون تمام غصه هام از یادم رفت.

از چادر سر کردنم اینقدر خوشحال شده بودن که حد نداشت.

اینقدر پر انرژی بودن که گاهی بهشون حسودیم میشد.

دلم میخواست یه روز منم مثل این جمع بتونم یه مذهبی شاد و سرحال بشم!



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۱
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی