رمان او را - قسمت صد و بیست و پنجم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و بیست و پنجم

  • A.R.B 68
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۲۰:۰۱

🔹#او_را... (۱۲۵)



زهرا که تو جمعیت گم شد ،

ازشون فاصله گرفتم و به طرف همون در و رد پاها یا به قول زهرا عهدنامه ی سربازی امام زمان رفتم.


یه بار دیگه به ردپاها نگاه کردم.

بعد از این چندماه، حالا دیگه تقریباً روی نود درصدشون پا گذاشته بودم.

از وقتی قرار شده بود با تمیلات سطحیم مبارزه کنم ، کم کم از دروغ ، غیبت ، تهمت ، بد زبانی ، رابطه با نامحرم ، نگاه حرام و... دور شده بودم.


پس من تا همین جا هم تا نزدیکای اون در ، پیش رفته بودم !


جلو رفتم .

رو نماد این کارها هم پا گذاشتم و جلو رفتم

تا رسیدم به بنر عهدنامه !


دوباره جملاتش رو خوندم !


«هل من ناصر ینصرنی؟!»

یعنی من میتونستم کمکی به امام زمان بکنم؟!

چه کمکی؟!

من هنوزم درست نمیشناختمش ...!


فکرهایی که از ذهنم گذشت ، خودم رو هم متعجب کرد !


" من این راه رو اومدم که به هدفم برسم ، ولی قبل از هدفم ، به این عهدنامه رسیدم! پس این باید ربطی به هدفم داشته باشه! "


حالا دیگه به پازلی که خدا دائماً برای من تکمیل ترش میکرد، ایمان آورده بودم.


خودکاری که همونجا گذاشته شده بود رو برداشتم و نوشتم "یارت میشم! امضاء، ترنم سمیعی"


نمیدونستم باید چیکار کنم!

بچه ها رو نگاه کردم.

هرکدوم به دقت مشغول کاری بودن!

منم می‌فهمیدم. کم کم می‌فهمیدم که باید چیکار کنم!


کیفم رو گوشه ای گذاشتم و به کمکشون رفتم.


حس خاصی داشتم! یه حس جدید و ناب! 

و دوستایی پیدا کرده بودم که هر کدومشون میتونست جای مرجان رو برام پر کنه و مطمئن بودم که همین ها ،هدیه ی خدا به من هستن!


دم دمای غروب از هم جدا شدیم.

زهرا بازهم بغلم کرد و دعام کرد.


با ریموت در رو باز کردم و وارد حیاط شدم.


با دیدن بابا توی حیاط ماتم برد 😨

انگار یه سطل یخ رو سرم خالی کردن!! اصلاً حواسم به ساعت نبود!


دیگه برای هرکاری دیر شده بود...


بابا چشماش رو ریز کرده بود و با دقت داشت نگاهم میکرد!!


گلوم از شدت ترس خشک شده بود! 😯


سرش رو با حالت سوالی تکون داد.


منظورش این بود که چرا پیاده نمیشم!؟


به چادرم چنگ زدم و زیرلب صدا زدم "یا امام زمان..."


بابا از هیچ چیز به اندازه زن چادری و آخوند بدش نمیومد!

تمام فحش‌هایی که به مذهبیا میداد و مسخرشون میکرد از جلوی چشمم رد میشد ...


جملاتی که با زهرا رد و بدل کرده بودیم ، عهدی که بستم...

خودمم میدونستم دیر یا زود این اتفاق میفته!


اخم غلیظش رو که دیدم ،در ماشین رو با دودلی باز کردم و پیاده شدم.


یه قدم به جلو اومد و دستش رو زد به کمرش


- به به! ترنم خانوم! هر دم از این باغ بری میرسد!!! 😤😒


- سـ....سـ...سلام بـ...بابا! 



" محدثه افشاری "

  • نمایش : ۷۰
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی