رمان او را - قسمت صد و بیست و هفتم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و بیست و هفتم

  • A.R.B 68
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
  • ۱۷:۳۷

🔹#او_را... (۱۲۷)



- از همون اول میفهمیدم یه الدنگ از حماقتت سوءاستفاده کرده و مغزتو پر کرده !


- من با آخوندا کاری ندارم!

من فقط حرف خدا رو گوش دادم.

همین 😖


از قهقهه ی عصبیش بیشتر ترسیدم.


- چی چی؟؟ یه بار دیگه تکرار کن!! خدا؟؟ 😒😄


دوباره هلم داد


- آخه گوسفند تو میدونی خدا چیه!؟ 😡

تو توی این خونه حرفی از خدا شنیدی!؟ 

دختره ی ابله! کدوم خدا!؟


سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم.


- همون خدایی که من و شما رو آفرید! همون خدایی که تو همین خونه به من کمک کرد تا بشناسمش!

همون خدایی که اینهمه مال و ثروت بهتون داده!


دوباره خندید


- عههه؟ آهان!! اون خدا رو میگی؟؟ 😏 


بلندتر خندید و یدفعه ساکت شد و با حرص نگاهم کرد 😰


- احمق بیشعور! حیف اونهمه زحمت که برای تو کشیدم! 😒


پس بین من و مامانت و تمام این ثروت که قرار بود بعد از من به تو برسه و خدا ،یکی رو انتخاب کن!!


اگر ما رو انتخاب کردی، همه چی مثل قبل میشه و همه اینا رو یادمون میره


ولی اگر اون رو انتخاب کردی، هم دور ما رو خط میکشی، هم دور ثروت مارو .


چون یه قرون هم بهت نمیدم و از ارث محرومت میکنم! برو گمشو تو اتاقت و قشنگ فکر کن ...



هلم داد سمت پله ها و داد زد "برو تو اتاقت"


خسته و داغون به اتاقم رفتم و در رو بستم و با گریه رو تختم افتادم 😭


فکرنمیکردم اینقدر بی رحمانه برخورد کنن

یا بهتره بگم فکر نمیکردم بخوان همه چی رو ازم بگیرن !


تو دوراهی سختی مونده بودم ...


میدونستم خدا از همه بهتره اما اون لحظه یه ترسی به دلم چنگ میزد .


چون علاوه بر مامان و بابا ،باید قید تمام امکانات رو هم می‌زدم!


از بی رحمیشون دلم بدجور گرفته بود ...


میدونستم عهد بستم، اما گذشتن از این ثروتی که تا چند ساعت پیش مال من بود، از اونی که فکرش رو میکردم سخت تر بود!


مغزم قفل کرده بود. ترجیح میدادم بخوابم تا مجبور نباشم به چیزی فکر کنم!


صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم. حوصله ی دانشگاه رو نداشتم.


رفتم حموم و دوش رو باز کردم .


قطرات آب با قطرات اشکم مخلوط میشد و روی تنم میریخت 😭


اما آب هم نتونست دلم رو آروم کنه! 😞

موهام رو لای حوله پیچیدم و از حموم بیرون اومدم.


تمام طول روز یه گوشه بق کرده بودم و تو خودم بودم. دلم نمیخواست فکرکنم. 


یعنی میترسیدم که فکرکنم! 😔


گاهی میخواستم تمام دیروز رو از یاد ببرم. حتی خودم رو به اون راه میزدم که متوجه زمان نماز نشم!


دیروز متولد شده بودم و امروز 


نمیدونستم باید مثل یه جنین بی جون سقط بشم 😭

یا قوی باشم و برم به استقبال روزهای سخت....


جواب زنگ های زهرا رو هم ندادم!


سرم رو پایین می‌گرفتم تا با جملات روی دیوار ،رو به رو نشم! 😞


قبل از اومدن مامان و بابا زنگ زدم تا برام غذا بیارن.

قصد نداشتم امشب از اتاق بیرون برم ،چون هنوز تصمیمم رو نگرفته بودم!


و اون شب بعد از مدت ها با قرص آرام‌بخش خوابیدم ...


من بخاطر نپذیرفتن این رنج ،دوباره به عقب برگشته بودم و این احساس ضعف ،برام از همه چیز بدتر بود!



"محدثه افشاری "

  • نمایش : ۷۳
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی