رمان او را - قسمت صد و بیست و سوم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و بیست و سوم

  • A.R.B 68
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
  • ۲۲:۱۱

🔹#او_را... (۱۲۳)



طبق معمول‌، سر ساعت اومده بود و با همون تیپ ساده ی قشنگش و کتابی توی دست ، سنگین و آروم نشسته بود.


زهرا هم از اوایل دوستیمون تغییراتی کرده بود.

صبورتر و عاقل تر از قبل شده بود و مشخص بود که همیشه در حال خودسازیه ...


رسیدم به آلاچیق

چشم هام هنوز از گریه ی صبحم قرمز بود و دلم غمدار 😢

آروم سلامی دادم و رفتم تو


زهرا ایستاد و بالا لبخند و چشم هایی که ازش شوق میبارید سر تا پام رو نگاه کرد.


- سلام عزیییییزمممم! مثل فرشته ها شدی! مبارکه! 😉


اومد طرفم و محکم تر از همیشه بغلم کرد.


- ممنون گلم. لطف داری! ☺


- قربونت برم. چقدر خوب شدی! ماشاءالله...


ازش تشکر کردم و دستش رو گرفتم و به سمت نیمکت کشوندم.


- چرا این شکلی شدی ترنم؟ چرا ترنم سرحال همیشگی نیستی؟ 😕


سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشت هام شدم .

راست میگفت .

اصلاً حوصله نداشتم !



زهرا دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو آورد بالا.


- ببینمت! بخاطر مرجانه؟


اشکی که تو چشم هام حلقه زده بود رو همونجا خشک کردم و اجازه ی ریختن بهش ندادم.


زهرا با انگشتش گونم رو نوازش داد و لبخند مهربونی، گوشه ی لبش نقش بست!


- ترنم؟ یادته که گفتم ادعا ، پایان ماجرا نیست؟نمیخوای امتحان پس بدی؟ نمیخوای به خدا ثابت کنی اینقدر دوستش داری که بخاطرش از همه چیز میگذری؟


نگاهم رو به سنگ فرش های کف آلاچیق دوختم.


- زهرا؟


- جان زهرا؟


- چرا همه از من میگذرن؟!


- همه؟! کی گفته؟! 


- زندگیم اینو میگه! خانوادم، مرجان و...


و تو دلم گفتم سعید، سجاد...!


- اینا همه ان؟! مگه گذشتنشون از تو ، چیزی از تو کم میکنه؟


- نه. فقط یه گوشه از قلبم رو!


- مگه قلبت نذریه که بین همه پخشش کردی؟!

اگر به نااهل ندیش، اینجور نمیشه!


- یکیشون نااهل نبود!

اما رفت. بدم گذشت و رفت! 😔


- کی؟!


- چی بگم! فکر کن یه دلخوشی تو اوج روزای سخت!


- عاشقش بودی؟


سرم رو پایین انداختم. ادامه داد


- عاشقت بود؟


رفتم تو فکر !

"عاشقم بود؟؟؟"


- نمیدونم!


- شاید اونم عاشق کس دیگه ای بوده!


قلبم تیر کشید! یعنی سجاد هم مثل سعید...؟


- نه! نمیدونم...آخه بهش نمیخورد.


یعنی نمیتونست.

نمیدونم! اون اصلاً تو یه دنیای دیگه بود!


-خب چرا فراموشش نمیکنی؟!


تو چشم های زهرا نگاه کردم.


فراموش کردن سجاد؟! مگه امکان داشت؟!


- نمیتونم. حتی خیالش آرومم میکنه!


- پس کار خودشه!


چشم هام از تعجب گرد شد.


- کار کی؟!


- خدا!


آروم تر سرجام نشستم.


-یعنی چی؟! 😳


- یا وقت میده که خودت بفهمی هر عشق و آرامشی جز خودش، دروغه!


یا ازت میگیره تا اینو بهت بفهمونه!


دوباره حلقه ی اشک های مزاحم،تصویر زهرا رو تار کرد 😔😭



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۷۷
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی