رمان او را - قسمت صد و بیست و دوم :: از جنس خاک

از جنس خاک

یه وبلاگ مذهبی

رمان او را - قسمت صد و بیست و دوم

  • A.R.B 68
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
  • ۱۹:۴۹

🔹#او_را... (۱۲۲)



- مرجان چرا اینجوری میکنی آخه؟؟ 😕


بلند شد و شروع کرد به داد زدن!


- برای اینکه داری واسه من جانماز آب میکشی!


احمق تو همونی که تا دیروز تو بغل سعید ولو بودی!

هرروز میومدی خونه ما که مشروب بخوری!

معتاد سیگار شده بودی!

اونوقت واسه من امل بازی درمیاری؟؟؟


دوباره نشستم. 


- آدما تغییر میکنن!


- آدم آره، ولی تو نه! جوگیر احمق! 😠


با ناباوری نگاهش کردم .


- مرجان درست صحبت کن! 😯


- نمیکنم. همینه که هست! میای پارتی یا نه؟


بلند شدم و رفتم کنارش


- مرجان...


- ترنم خفه شو. فقط جواب منو بده. 😡

فقط یه کلمه! دست از این کارات برمیداری یا نه؟


داشتم از دستش دیوونه میشدم! سرم درد گرفته بود.

هر لحظه داشت عصبانی تر میشد!


- با تو بودم! آره یا نه؟؟


- بشین... 


بلندتر داد زد


- آره یا نه؟


چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم،


- نه!


تا چند لحظه خونه تو سکوت کامل فرو رفت. و بعد صدای آرومش اومد


- به جهنم 😒


چشم هام رو که باز کردم لباس هاش و کیفش رو برداشته بود و به سمت در اتاق میرفت. سریع رفتم دنبالش.


- مرجان... 😧


هلم داد و با نفرت تو چشم هام زل زد.


- دیگه اسم منو نیار! مرجان مُرد! 😠



تو چارچوب در ایستادم و رفتن و فحش دادنش رو نگاه کردم و بی اختیار اشک از چشم هام فرو ریخت 😢


باورم نمیشد که مرجان به همین سادگی از من گذشته باشه ولی این کار رو کرده بود!

رو تخت ولو شدم و مثل ابربهار باریدم 😭


تو حال خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.

موقع خوبی بود!همین الان نیاز داشتم کسی حواسم از تمام دیشب تا حالام پرت کنه!

هرچند که بخاطر گریه، صدام گرفته بود اما جواب دادم.


- سلام


- سلام عزیزم. خوبی؟


-ممنون زهراجون. توخوبی؟


- خداروشکر.

از خواب بیدارت کردم؟ چرا صدات اینجوریه؟!


- نه.

یکم گرفته.


- ترنم گریه کردی؟ 😳


دوباره گلوم رو بغض گرفت.


- یکم 😢


- ولی بنظرم یکم بیشتر از یکم بوده!


- با مرجان دعوام شد. 😥


- چی؟ چرا؟ 😳


- چون دیگه مثل اون نیستم!


- یعنی چی؟


- یعنی مرجان از این ترنم جدید خوشش نمیاد! واسه همین هم گذاشت و رفت...

برای همیشه! 😥


- ای بابا...چه بد! 😯


- آره. بیخیال! امروز بریم بیرون؟


- واسه همین زنگ زده بودم.


با زهرا قرار گذاشتم و رفتم سراغ لباس هام.

شالم رو کیپ تر بستم، چادرم رو روی سرم انداختم و از خونه زدم بیرون.


قرار بود هم دیگه رو تو پارک و آلاچیقی که قبلا یه بار رفته بودیم، ببینیم.

ماشین رو پارک کردم و راه افتادم سمت آلاچیق



"محدثه افشاری"

  • نمایش : ۹۲
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی